تبلیغات
سردار شهید حسین دهنوی - 17ذیقعده
تبعید حضرت امام موسی كاظم(ع) از مدینه به عراق(179 ق)حضرت امام موسی كاظم(ع) هفتمین پیشوای معصوم، به دستور هارون الرشید، خلیفه‏ی ستمكار عباسی درمدینه دستگیر و به بصره تبعید شد. گویند آن حضرت در هفتم ذیحجّه‏ی سال 179 ق وارد آن شهر گردید و به زندان فرستاده شد. امام، مدتی در زندان عیسی بن جعفر، حاكم بصره، بود؛ اما وی به هارون نامه‏ای نوشت و درخواست كرد كه امام رابه فردی دیگر بسپارد، زیرادر تمام این مدت، سَنَدی بر ضد او نیافته است. هارون نیز امام را به بغداد تبعید كرد و از وزیر خود فضل بن ربیع خواست كه آن حضرت را به شهادت برساند، اما او نپذیرفت. سرانجام سِنْدی بن شاهِك به دستور یحیی بن خالد برمكی، وزیر دربار عباسی و به خواست هارون، امام كاظم(ع) را به شهادت رساند.

رویدادهای مهم در دوران زندگی امام موسی کاظم

اولین حبس

موسی کاظم چندین بار در طول زندگی اش به زندان افتاد. اولین بار به دستور مهدی، خلیفه عباسی، دستگیر و به بغداد منتقل شد. پس از این واقعه به نوشته ی ابن خلکان "خلیفه در خواب علی بن ابیطالب را دید که می گفته است: چه بسا چون دست یابید، در این سرزمین فتنه و فساد کنید و پیوند خویشاوندانتان را بگسلید(قرآن 47:22) فضل بن ربیع نقل می کند که "خلیفه نیمه شب به دنبالم فرستاده بود که این باعث وحشت شدید من شد. وقتی به خدمتش رسیدم دیدم تنها نشسته و آیه بالا را به آواز می خواند؛ و کسی خوش صداتر از او ندیده بودم. به من گفت: "موسی بن جعفر را به نزدم بیاور". امرش را اطاعت کردم. پس خلیفه او را در آغوش گرفت؛ سپس او را پهلوی خود نشاند و گفت: "ابوالحسن! الآن امیرالمومنین را در خواب دیدم که این آیه را برایم قرائت می کرد. قول بده که علیه من یا هیچیک از فرزندانم شورش نخواهی کرد!" کاظم جواب داد: "قسم به خدا که توان شورش ندارم." خلیفه گفت: "راست می گویی!" سپس دستور داد تا سه هزار سکه طلا به او بخشیده او را به مدینه نزد خانواده اش ببرند." فضل می گوید: "از ترس اینکه مبادا مانعی پیش بیاید، همان شب ترتیب سفرش را دادم و صبح نشده بود که در راه سفرش به مدینه بود."[۱۹][۴]

دومین حبس

دومین حبس کاظم در پی بحثی بود که با هارون الرشید رخ داد که در بالا به آن اشاره شد. خزایی رئیس نگهبانان قصر هارون الرشید از خوابی روایت می کند که باعث شد هارون الرشید، کاظم را آزاد کند. خزایی نقل می کند که "فرستاده ای از طرف هارون نزدم آمد در ساعتی از شب که هیج وقت قبلا نیامده بود؛ و با چنان عجله ای مرا از جایی که خوابیده بودم بیرون کشید که حتی فرصت لباس پوشیدن پیدا نکردم. خیلی وحشت کرده بودم. وقتی به قصر رسیدم، خلیفه را دیدم که روی تختش نشسته بود. سلام کردم اما خلیفه ساکت حرفی نمی زد و این باعث شد بیشتر وحشت کنم. خلیفه سپس گفت "می دانی برای چه در این وقت شب پی ات فرستادم؟" گفتم: " به خدا که نه! ای امیر المومنین" گفت: "آگاه باش که چند لحظه پیش خواب دیدم که یک حبشی نیزه به دست به نزدم آمد و گفت: "موسی را در دم آزاد کن وگرنه با همین نیزه ذبحت می کنم." حالا برو و آزادش کن." گفتم: "ای امیرالمومنین! بروم و موسی پسر جعفر را آزاد کنم؟" گفت: "بله! برو موسی پسر جعفر را آزاد کن... سه هزار درهم به او بده و از قول من بگو که اگر می خواهد با ما بماند، هر چه بخواهد بدست خواهد آورد، اما اگر ترجیح می دهد به مدینه برگردد، اجازه دارد تا چنین کند." به زندان رفتم و دیدم که کاظم بیدار شده منتظرم نشسته است. گفت: "در خواب پیغمبر خدا را دیدم که به من گفت: موسی! تو به ناحق به زندان افتاده ای! کلماتی که می خوانم را با من تکرار کن! همانا امشب را تا پایان در زندان نخواهی ماند."[۲۰][۴]

حبس نهایی

 
آرامگاه

به گفته ی فخری دلیل حبس نهایی کاظم این بود که چند تن از خویشاوندانش که به او حسادت می کردند، خبرهای دروغ نزد هارون الرشید می آوردند مبنی بر اینکه مردم، کاظم را امام دانسته، حق خمس خود را به او پرداخت می کنند، و اینکه کاظم قصد خروج دارد. این گزارشها آنقدر تکرار شد که خلیفه را نگران کرد. در آن سال هارون به سفر حج رفت. در راه وقتی به مدینه رسید کاظم را دستگیر کرده با خود به بغداد آورد و در زندانی تحت حراست سندی بن شاهک در حبس قرار داد.[۲۱][۴]

به نقل از فخری، هارون در رقه بود که دستور قتل کاظم را صادر کرد. پس از مسمومیت امام، به گفته ی فخری، چند نفر به عنوان شاهد به کرخ فرستاده شدند تا شهادت دهند که کاظم بر اثر مرگ طبیعی از دنیا رفته است. کاظم سپس در قبرستان قریش در سمت جنوبی بغداد به خاک سپرده شد. شیعیان معتقدند او مسموم شده است. محل خاکسپاری اش قبرستانی در خارج از بغداد بود اما به زودی محل مراجعه زائرین شد و شهری به نام کاظمیه(شهر امام کاظم) در اطراف آن شکل گرفت. مدرسه ی علمیه ای نیز در این شهر پا گرفت که هنوز محل مراجعه ی دانشجویان از سراسر دنیاست.[۳][۴]

هارون صاحب قصرهاى افسانه اى در سواحل دجله، و دارنده امپراطورى پهناور اسلامى آن چنان از امام (ع) هراس داشت که وقتى قرار شد آن حضرت را از مدینه به بصره آورند، دستور داد چند کجاوه با کجاوه امام (ع) بستند و بعضى را نابهنگام و از راههاى دیگر ببرند، تا مردم ندانند که امام (ع) را به کجا و با کدام کسان بردند، تا یأس بر مردمان چیره شود و به نبودن رهبر حقیقى خویش خو گیرند و سر به شورش و بلوا بر ندارند و از تبعیدگاه امام (ع) بى خبر بمانند.

این همه بازگو کننده بیم و هراس دستگاه بود، از امام (ع) و از یارانى که - گمان مى کرد - همیشه امام (ع) آماده خدمت دارد مى ترسید، این یاران با وفا - در چنین هنگامى - شمشیرها برافرازند و امام خود را به مدینه بازگردانند. این بود که با خارج کردن دو کجاوه از دو دروازه شهر، این امکان را از طرفداران آن حضرت گرفت و کار تبعید امام (ع) را فریبکارانه و با احتیاط انجام داد.

هارون، ابتدا دستور داد امام هفتم (ع) را با غل و زنجیر به بصره ببرند و به عیسى بن جعفر بن منصور که حاکم بصره بود، نوشت ، یک سال حضرت امام کاظم (ع) را زندانى کند، پس از یک سال والى بصره را به قتل امام (ع) مأمور کرد اما عیسى از انجام این قتل عذر خواست.

هارون امام را به بغداد منتقل کرد و به فضل بن ربیع سپرد. مدتى حضرت کاظم (ع) در زندان فضل بود. هارون ، فضل را مأمور قتل امام (ع) کرد ولى فضل هم از این کار سرباز زد. چندین سال امام (ع) از این زندان به آن زندان انتقال مى یافت و سرانجام امام کاظم(ع) پس از سال‏ها - بین 7 تا 14 سال - که در زندان‏ها به سر برد؛ در سال 183 یا 186ق و در 55 سالگى به دست مردى ستمکار به نام (سندى بن شاهک) و به دستور هارون مسموم و پس از سه روز به شهادت رسید.

چون امام (ع) به شهادت رسید، سندى عده‏اى از فقیهان و بزرگان بغداد را کنار پیکر امام حاضر کرد و به آنان گفت: آیا جاى شمشیر یا نیزه بر پیکر او مى‏بینید؟ گفتند: نه، سندى گفت: پس گواهى بدهید که او به مرگ طبیعى مرده و آنان چنین کردند. بعد از این اقدام، جنازه امام را بر روى پل بغداد قرار داد و منادى فریاد برآورد: موسى بن جعفر را ببینید که با مرگ طبیعى مرده است! سپس جسد مطهر امام کاظم (ع) را به گورستان قریش بردند و به خاک سپردند.


این مطلب درفهرست عناوین مطالب-ردیف: وقایع اتفاقیه ماههای قمری


طبقه بندی: مظلومیت مطلق، بصیرت، شهدا، مذهبی، سیاسی،

تاریخ : چهارشنبه 18 مرداد 1396 | 05:20 ب.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات

  • تیم بلاگ | زیبا مد | سبزک