نامه جانباز70% در دلجویی از خانواده شهای تکاب


او در نامه ای به همرزمان شهیدش اینگونه از رنجی که بعد از اهانت فرماندار تکاب به شهدا برده است و زخمی که از ساکتان و حامیان ایثارگران خورده اند می گوید

نامه جانباز70% در دلجویی از خانواده شهای تکاب

 حاج یحیی صادقی بسیجی کم سن و سال دوران دفاع مقدس حالا در روزگار پس از جنگ مویی سفید کرده است و وقتی از رفقای شهیدش سخن می گوید چنان پرشور و با حرارت صحبت می کند گویی همین اکنون است.

در خانواده و تباری قد کشیده است که مهمترین مساله ی آنان در سالهای دفاع مقدس؛ جنگ بوده است ؛ خود در 18 سالگی در نبردی تن به تن با ضد انقلاب مجروح به افتخار جانبازی 70 درصد می رسد و آن نامرد شقی با زدن تیر خلاص گمان می کند که حاج یحیی شهید شده است اما تقدیر خداوند این گونه رقم می خورد که سردار بماند و در جنگ روزگار یاد همرزمانش را زنده نگهدارد ، برادر بزرگترش در کربلای 5 مجروح شده است و برادر کوچکترش که دردانه ی خانواده است شهید می شود ؛ پدر روی مین ضد انقلاب می رود. دایی اش نیز شهید نجات الله محبوبی است، در طول این سالها همواره در کار فرهنگی و برپایی هیئات مذهبی بویژه هیئت رزمندگان اسلام مشغول بوده است.

او در نامه ای به همرزمان شهیدش اینگونه از رنجی که بعد از اهانت فرماندار تکاب به شهدا برده است و زخمی که از ساکتان و حامیان ایثارگران خورده اند می گوید:

شهدای عزیز برادران مظلومم

سلام علیکم

همیشه سر خود را با این جمله که « مصلحت این بوده که ما بمانیم و ...» شیره مالیده ام و دستمالی ساخته ام بر گونه خیسم در حسرت جا ماندن از قطار شما، هر چند نه به این سادگی و روانی اما چون کودکی که خواسته اش برآورده شده دلخوش به آن دستی که ودیعه نزد شما گذارده ام، آرام گرفته ام.
اما مدتی است که دیوانه وار آن« دلخوشک »شده است کابوس شب و روزم که روزی یادگار دوران خوش با شما بودن ها بود و پر میکرد جای خالی شما را و سند عهدم با شما بود یقه غیرتم را چسبیده و بازخواستم میکند.

«مگسک سلاح» آن گرگ سیرت منافق بر گلویم آن لحظه که بی اختیار شهادتین را برلبم جاری کرد هر روز برایم تکرار میشود و آن ماشه که چکاند و به خیالش گلویم را درید و نفسم رابرید هنوز در گوشم زمزمه میکند من هر روز با خاطره سهمگین آن آوردگاه وضو میگیرم، همان روزی که به تامین همرزمانم از میعادگاه برگشتم و از هامون خود میان بهشت و دوزخ، جان سالم به در بردم و آن تن خونین و پاره پاره ام را، میان رگبار وحشی؛ نور و ظلمت به نزد یاران کشیدم صد البته نه به کوتاهی این چند کلمه بل آن صفا و مروه را که کمتر از پنجاه متر بود از شدت رنجوری و درد و آبشار خون گلو و دست قطع شده ام که نسبتش با من تنها پوست نازک بازویم بود و آویزان در رقص باد و میان افت و خیز صدباره ام سرکشی میکرد پیمودم چه پیمایشی. چشمانم از آن پنجاه قدم آخرکه بیشتر از صدبار نقش بر زمین شد چیزی بیاد ندارد، اما شلاق زمین سخت٬ بر صورت و جسم خسته ام هنوز در سیلاب خون و خاک زیباترین خاطره عمر بی ثمرم است؛ زیباتر از آن روز که پدر عزیزتر ازجانم که امروز بر عصای اشک و حسرت و غربت دوران، تکیه زده به مدد انفجار مین ها پرواز میکرد و برای مادرغریب ترم ترکش و درد و آه و ناله و خون و عفونت سوغات می آورد، زیباتر و شیرین تر از خبر شهادت فرهنگ، برادرم که دیگر انگار مرا با او نسبتی نیست و چشمان همیشه معصوم خواهرو برادرم که زینبی و سجادی میکردند این کربلای کوچک خانه مان را، من گاه که از فرت خستگی زندگی ماشینی و روز مره امروزی یارای برخاستن ندارم و برای به پا ایستادن به زحمت می افتم با لبخند حسرت آن صد بار که بر زمین میخوردم و برمی خاستم را میخورم که کاش برنمی خاستم و غسل سرخ را به تیمم خاکی این دنیای خاکی ترجیح میدادم اما چه کنم که به خیال خامم در آن آوردگاه بیرق جبهه حق بودم و باید به هر زحمت بر پا می ماندم و در اهتزاز، تا که نامحرم بخشکد بر لبش لبخند پیروزی...

آن خیال٬ آن روزساده اگر نبود امروز با این همه نامهربانی و ذلت بی شک هست، بی شک آنجا که عکس یادگاری با خون خوران عالم و شیطان ظاهرو باطن میشود سند افتخار، آنجا که یزید و ابن سعد ها مودب میشوند و باهوش ٬هفتاد و دو نعش و پاره پاره کربلا را نه به استیضاح که به استهزا هم میشود گرفت، امروز دیگر آرزوی شهادتی به سرم نیست و مرگ هم کفاف پایان خجلت و شرمم را میکند از نگاه انتظار خانواده های شهدا و سنگین تر از آن نگاه مردمی که روز رفتن و آمدنم را روزی اسپند دود میکردند و امروز گرد وخاک سنگر جبهه ی جهاد نرمم را دود مزاحم عافیت شان می بینند٬ مسوولینی که در سایه امنیت آبشارهای خون من و امثال من به نان و نام رسیدند مرا مورد امنیتی می بینند....

شش ماه است نامردی که از خوان گسترده شما که با نثارخونتان گسترده اید متنعم شده است با دشمنانتان هم صدا بر شما اهانت کرده است و اف بر ما که نمی توانیم از خون مقدس شما دفاع کنیم و شرم ابدی بر کسانی که اهانت بر شما را دیدند و دم بر نیاوردند و حتی همراهی نیز کردند.

دعا کنید دعاکنید که نمانیم اگر قرار است با ذلت و شرم بمانیم آنها که از آبشارهای خون من و امثال من به نان و نام رسیدند مرا مورد امنیتی می بینند....

دعا کنید دعاکنید که نمانیم اگر قرار است با ذلت و شرم بمانیم؛ غروب غیرت ما را کسی نخواهد دید.

سرباز رهبر معظم انقلاب اسلامی و همسنگر شهیدان

یحیی صادقی





طبقه بندی: مظلومیت مطلق، شهدا، شبهای قدر، بصیرت، خاطرات،
برچسب ها: نامه جانباز70% در دلجویی از خانواده شهای تکاب،

تاریخ : شنبه 24 تیر 1396 | 09:57 ق.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات

  • تیم بلاگ | زیبا مد | سبزک