خاطره- چقدر یك تذكر ساده در من اثر داشت

من از بچگی تو یه خانواده کاملا مذهبی بدنیا اومدم. دوران راهنمایی چادر سر میکردم اما از اونجایی که تا یه چیزی رو خودم انتخاب نکنم زود کنارش میذارم تو دبیرستان بر خلاف میل خانوادم گذاشتمش کنار. با خودم در تعارض بودم... هم دوست داشتم بپوشم هم نه...در ضمن با مانتو حجابم کامل بودا...مانتویی با حجاب بودم...

تا اینکه چندسال پیش قسمت شد و رفتم جمکران...

منم تو حال دیگه ای بودم حس خاصی داشت هی چادرم سنگینی میکرد و باعث میشد شالم عقب بره و کمی از موهام پیدا باشه  یکهو یکی از آقایون که از خادمان جمکران بود بهم گفت: خانم شالتو بکش جلو...

منو میگی؟

انگار خواب بودم یکی با مشت زد تو صورتمو از خواب بیدارم کرد، با خودم گفتم یعنی چی یه مرد در مورد حجابم باید بهم گوشزد کنه؟

لحن اون آقا خیلی معمولی بود اما من بهم برخورده بود چرا باید حجابم طوری باشه که یک مرد بهم تذکر بده

اونجا بود که با امام زمان عهد بستم چادرمو با عشق سر کنم

الان چند ساله چادریم همه از تصمیمم خیلی خوشحال شدند تعجب هم کردند حدس های مختلفی هم زدند اما بعد از مدتی وقتی دیدند چقدر دوستش دارم متوجه شدند چادر انتخاب خودم بوده

چند نفر از دوستامم وقتی منو با چادر دیدند از طرز چادر پوشیدن من خوششون آمد و آنها هم چادری شدند. آخه الان با تبلیغات نادرست جوری تو ذهن ها جا انداختند انگار هرکی چادریه امله اما من ثابت کردم که چادریا شیک ترین و به روز ترین هستند و حفظ حجاب باعث عقب ماندگی کسی نمیشه تو هیچ زمینه ی خداپسندانه ای

خیلی خوشحالم که چادرم را با تمام عشقم می پوشم و حسرت می خورم برا روزایی که نداشتمش...

 
«زلف برباد نده *** تا ندهد بر بادت»

به احترام آن دختر عفیف، نجیب، صبور، ساکت، سجاده نشین و باوقاری که باحجاب خود حقوق اولیه ی شهروندی را مراعات میدارد ونیز بی نیازی و استغنای خود را از نگاه آلوده آلودگان اعلام می دارد و به احترامش که امروز غریب است وتلخی زهر تنهایی وغربت را ونیز خنده زهرآلود یاران سست عناصر رامتحمل می شود.
یک دقیقه تفکر!
پیشکش شکوه، ووقارش، مضمون این آیات ربانی :

امروز آنان به شما می خندند وفردا شما به ایشان مطففین 29-26


دلت پاک باشه!!



حجاب ظاهری ، ریشه در عفاف درونی دارد .




کسی که بخواهد پاک باشد ، ظاهر و باطنش را باید یکی کند .

آنان که بی قید و لاابالی اند ، ولی می گویند :« دلت پاک باشد ! » نمی دانند که پاکی دل ، در پاکی رفتار و متانت و وقار ، نمایان می شود و از دل پاک ، جز نگاه پاک برنمی آید .
از کوزه همان برون تراود که در اوست .
نمی توان پذیرفت که از کسی عفونت گناه به مشام برسد ، ولی مدّعی باشد که دلش پاک است .


 

روزی که توپ نزدیک پاهایش اصابت می‌کند

فقط یک کلام می‌گوید آن هم چادرم! و شهید می‌شود.

امدادگر بسیجی شهیده « شهناز حاجی شاه » متولد 1333 دزفول ، دلاور زنی است که در روزهای جوانی عمر پر برکت خویش تمام همت خود را صرف جهاد در مقابل دشمن متجاوز نمود و در پشت جبهه با یاری رسانی به رزمندگان اسلام ، نام خود را بر بلندای این مرز پرگهر جاودانه کرد و در نهایت در هشتم مهر ماه 1359 در سن 26 سالگی و در روزهایی که خونین شهر قهرمان در انتظار شمیم آزادی روزگار می گذراند به دیدار معبود خود شتافت .

 

برادر بیگی مسئول یکی از گروه های رزمنده: در جریان خرمشهر ، تعدادی از خواهران واقعا رشادتشان از خیلی از مردها بیشتر بود. خواهر "شهناز حاجی شاه" که چند روزی مهمان گروه ما بودن، از نظر اخلاق ، شجاعت و ایثار و تقوا، طهارت و عزت نفس الگو بود، مردانه می جنگید. با وجود شدت درگیری ها در این چند روز کسی تار و موی از ایشان ندید و کلامی به جز سلام نشنید. وقتی برای استراحت به عقب بر می گشتیم او به سرعت مشغول آماده کردن غذا می شد. شهناز حاجی شاه سر انجام به آرزویش رسید.

در جلوی مقر همیشگی اش ، مکتب قرآن زمانی که آمده بود برای سنگرها غذا ببرد همراه با یکی از دوستانش ، شهناز بر اثر اصابت آتش دشمن به شهادت رسید.

 

انتخاب دوست

هیچ‌گاه دوستانش را از قشر خاصی انتخاب نمی‌کرد. حتی گاهی با کسانی دوستی می‌کرد که از نظر اعتقادی، شباهتی با او نداشتند. وقتی از او می‌پرسیدم: چرا این‌قدر دوستان متفاوت داری؟ می‌گفت: دوستان آدم ها دو جورند: یکی گروهی که تو از وجود آنها استفاده می‌کنی و دیگری کسانی که آنها از تو استفاده می‌کنند و در هر دو حالت فایده‌ای در میان هست. دوستی با کسانی که پایبند ارزش‌ها هستند، خیلی خوب است اما در آنها چیز زیادی را تغییر نمی‌دهد. هنر آن است که بتوانی در قلب کسی رسوخ کنی که با تو و آرمان‌هایت دشمن است. هنر آن است که بتوانی روی آن تأثیر بگذاری.(راوی:خواهر شهید)

 

 لباس نماز

 اوایل انقلاب نماز اول وقت خواندن چندان بین مردم متداول نبود اما شهناز از همان روزها تأکید زیادی روی نماز اول وقت داشت. او برای نمازش لباس جداگانه‌ای داشت و هر وقت از او می‌پرسیدم که چرا موقع نماز ، لباست را عوض می‌کنی، می‌گفت: چطور موقعی که می‌خواهی به مهمانی بروی لباس آراسته می‌پوشی؟ چه مهمانی و دعوتی بالاتر از گفت‌وگو با خدا ؟ نماز مهمانی بزرگی است که خداوند بندگانش را در آن می‌پذیرد. پس بهترین وقت برای مرتب و پاکیزه و منظم بودن است.(راوی: خواهر شهید)

 

معلم داوطلب

 پس از پیروزی انقلاب اسلامی هنوز نهضت سوادآموزی تشکیل نشده بود. خواهرم به همراه چند تن دیگر به شکلی کاملاً خودجوش ، گروهی را تشکیل داده بودند و به روستاها می‌رفتند و به بچه‌ها درس می‌دادند. ظهر بود، آن هم ظهر داغ خرمشهر که واقعاً هلاک‌کننده است . همراه شهناز به فلکه اصلی شهر رفتیم و منتظر ماندیم تا وانت آبی‌ رنگی آمد. چند خانم چادری عقب خودرو نشسته بودند. من و شهناز هم عقب وانت نشستیم. پس از طی مدتی مسیر، هر یک از خانم‌ها سر جاده‌ای که منتهی به روستایی می‌شد، پیاده می‌شدند و باید فاصله طولانی جاده تا روستا را در آن گرمای شدید، پیاده می‌رفتند. آخر به جایی رسیدیم که من و شهناز هم پیاده شدیم و از یک جاده خاکی به طرف روستا راه افتادیم. این کار هر روز شهناز بود.(خواهر شهید)

 

شاید آخرین عکس

 شهناز و عده‌ای دیگر از دخترها در خرمشهر باقی مانده و نزد خانم عابدینی قرآن می‌خواندند. محل کلاسشان در خیابان چهل متری خرمشهر بود. شب پیش از شهادت، خانم عابدینی، شهناز و گروهی از دخترها دور هم جمع بودند. شهناز لباس سفیدی به تن داشته و جوراب سفید پوشیده و چادر سفیدی به سر انداخته بود. خانم عابدینی به شهناز می‌گوید: در این لباس خیلی قشنگ شده‌ای ولی این لباس چه تناسبی با وضعیت جنگ و گریز فعلی ما دارد؟ شهناز جواب می‌دهد: وقتی انسان خیلی خوشحال است، بهترین لباس‌هایش را می‌پوشد، من چنین حالی دارم. بعد هم به بچه‌ها می‌گوید: بیایید چند عکس یادگاری بگیریم، چون شاید این آخرین عکس‌ها باشد.

 

شهناز و برادران شهیدش

من در خرمشهر می مانم

 جنگ که آغاز شد و خرمشهر در خطر سقوط قرار گرفت ، قصد رفتن به شمال کردیم، ولی او گفت: من به شمال نمی‌آیم. برادرهایش نیز به او اقتدا کرده و در خرمشهر باقی ماندند. (مادر شهید)

 

شادی ‌آخرین شب

 حالات شهناز در شب پیش از شهادتش بسیار عجیب بوده است . هنگامی که نوبت به نگهبانی او می‌رسد، خانم عابدینی به او می‌گوید: برو لباست (لباس و جوراب سفید) را عوض کن و پست نگهبانی را تحویل بگیر .

 شهناز می‌گوید : با این لباس خیلی راحتم . روی آن چادر مشکی به سر می‌کنم و چیزی مشخص نیست . او با همان لباس می‌رود و نگهبانی می‌دهد . این آخرین شب عمر کوتاه شهناز بود که خاطره‌ای به یادماندنی در ذهن دوستانش به یادگار گذاشت و رفت در حالی که شادی زایدالوصفی را به همراه می‌برد .

 

 

تشییع مظلومانه

 شهناز وقتی شهید شد ،او را در گلزار شهدای خرمشهر بی ‌آنکه پدرش حضور داشته باشد ،به خاک سپردیم .به خاطر ناامن بودن شهر ،پیکر او فقط توسط پنج نفر به طور بسیار مظلومانه تشییع شد.خودم قبر شهناز را در محل ورودی پادگان دژ کندم… من از ترس اینکه جنازه دخترم به دست دشمن بیافتد او را به خاک سپردم.. داخل قبر او شدم و کفن را از رویش به کناری زدم. او را بوسیدم و بعد خاک ها را روی تازه گلم ریختم. اما پیکر حسینم که به شهیدان کربلا پیوست هرگز پیدا نشد…!(مادر شهید)

 

شهیده شهناز حاجی شاه دخترجوان 26 ساله از خطه ی دزفول

خاطره - تو شلمچه به امام حسین علیه السلام قول دادم چادری بشم

 
اولین روزی که چادر سر کردم وقتی بود که رفتم اول دبیرستان (البته بچگی هامم چادر داشتم ولی اونا فقط از روی بچگی بود و من خیلی بشون اهمیت نمیدم)

مامانم یه چادر خوشگل خریده بود و بهم داد گفت دخترم بزرگ شدی باید از نامحرم خودتو بپوشونی اینم هدیه ی تو برا بزرگ شدنت

منم چادرو سر کردم انصافا هم تا پیش دانشگاهی خوب سرم کردم ولی چون خودم هنوز نفهمیده بودم این چادر چه نعمت بزرگیه، پیش دانشگاهی به بهانه ی اینکه جلوی دستو پامو میگیره از سرم برداشتم؛ اون موقع هیچ حس خاصی نداشتم حتی نمی فهمیدم بدون اون چقدر راه رفتن تو خیابون سخته ،حتی نمی فهمیدم که تحمل نگاه هوس آلود چقدر سخته

تا اینکه به لطف خدا دانشگاه شاهد قبول شدم؛ اون موقع هم چادر رو فقط تو دانشگاه سر میکردم چون دانشگاهمون چادر اجبار بود، سر کلاسم به هوای اینکه می خوره زمین کثیف میشه درش می اوردم

بعد از یه مدت با یه سری از بچه ها آشنا شدم که خیلی خفن بودن(تو انجمن اسلامی مستقل دانشگاهمون) ؛دلیل آشناییمم حرم امام رضا (ع) بود یعنی به عشق زیارت آقا علی بن موسی الرضا(ع) با اونا همراه شدم اومدم چادرمو دربیارم که دیدم همه ی آقایون با نگاه معذب سریع سرشونو مینداختن پایین و رد میشدن، گفتم تو که تو دانشگاه سرت میکنی بذار این بندگان خدا اذیت نشن بهشون احترام بذار و سرت کن، خلاصه اون موقع حس میکردم دارم چادرمو تحمل میکنم تازه از اون چادر ملیا (چادر مدرن)سرم میکردم

روزای آخر این سفر، ازمون یه امتحانی گرفتن گفتن هرکی قبول بشه میبریمش مناطق جنگی. منم گفتم چه خوب یه امتحانه دیگه کار سختی نیست. ازقضا منم جزو 17-18 نفر اول شدم و عازم کربلای ایران

بعد از ورودم به شلمچه انگار رنگ دنیا برام عوض شد؛ تازه فهمیدم من چقدر بدم( نمی دونم رفتید اونجا یا می تونید این حسو درک کنید؟) پشت شبکه های حصار که اونورش تقریبا خاک عراق بود.یه آقایی اومد گفت اینجا نزدیک ترین نقطه ی ایران به کربلاست 

اه از نهاد ما بلند شد بعد از زیارت نامه خوندن پای اون حصارا به خود آقا قول دادم که آدم بشم و سعی کنم بچه ی خوبی باشم در عوضش اون منو پیش خودش ببره .از اونجا که برگشتم دیگه چادرمو زمین نذاشتم ، سعی کردم برای رضای خدا خیلی از کارا رو انجام بدم 

ابی عبدالله (ع) هم که همیشه لطفشون شامل حال ماست تابستون همون سال منو طلبیدن کربلا 

وقتی برگشتم یه آدم دیگه شده بودم دیگه از نگاه های بد ناراحت که چه عرض کنم زجر میکشیدم تازه چادر معمولی سرم میکردم و سعی میکردم روی صورتمو تا حدی بپوشونم تا باحیاتر بشم دیگه حس نمی کردم دارم تحملش میکنم، از وجودش لذت میبردم

الان تو هرجایی که برم از سرم برش نمیدارم حتی توی کوه و اصلا هم احساس سختی نمیکنم من و چادر الان با هم دوستیم اون منو اذیت نمیکنه منم سعی میکنم حرمتشو نگه دارم

 واقعا چادر به خانوم که زیباترین مخلوق خداست ؛که دیگران از دیدن زیباییش انگشت حیرت به دهان فرو میکنن ، اجازه میده که راحت بدون هیچ دغدغه ای از نامردا وارد اجتماع بشه و بتونه استعدادهاشو که خدا بش داده بدون نگاه به جنسیتش شکوفا کنه

و هر لحظه بگه
با شقایقها

 

سرخی خون من برای سیاهی چادر شما

 

یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس، از میان همهٔ تصویر‌های آن روز‌ها یکی را که از همهٔ آن‌ها در ذهنش پررنگ‌تر است،

این چنین روایت می‌کند:

یادم می‌آید یک روز که در بیمارستان بودیم، حمله شدیدی صورت گرفته بود.

به طوری که از بیمارستان‌های صحرایی هم مجروحین زیادی را به بیمارستان ما منتقل می‌کردند.

 اوضاع مجروحین به شدت وخیم بود. در بین همه آن‌ها، وضع یکیشان خیلی بد‌تر از بقیه بود.

 رگ‌هایش پاره پاره شده بود و با اینکه سعی کرده بودند زخم‌هایش را ببندند، ولی خونریزی شدیدی داشت.

مجروحین را یکی یکی به اتاق عمل می‌بردیم و منتظر می‌ماندیم تا عمل تمام شود و بعدی را داخل ببریم.

وقتی که دکتر اتاق عمل این مجروح را دید، به من گفت که بیاورمش داخل اتاق عمل و برای جراحی آماده‌اش کنم.

من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کردکه چادرم را در بیاورم تا راحت‌تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم.

همان موقع که داشتم از کنار او رد می‌شدم تا بروم توی اتاق و چادرم را دربیاورم،

مجروح که چند دقیقه‌ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت وبریده بریده و سخت گفت:

 

من دارم می‌روم که تو چادرت را در نیاوری. ما برای این چادر داریم می‌رویم…

 

چادرم در مشتش بود که شهید شد.

 

از آن به بعد در بد‌ترین و سخت‌ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم.

تبارک الله احسن الخالقین




طبقه بندی: مظلومیت مطلق، شهدا، بصیرت، خاطرات، دفاع مقدس،

تاریخ : چهارشنبه 21 تیر 1396 | 04:36 ق.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات

  • تیم بلاگ | زیبا مد | سبزک