تصویر مرتبط


طبقه بندی: مذهبی،

تاریخ : شنبه 21 اسفند 1395 | 09:29 ق.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات
           
پس از عملیات «مرصاد» گزارش پیشروی نیروها را برای امام خواندند، امام پس از شنیدن آن خوشحال شد و گفت بگویید در این دنیا که نمی‌توانم کاری بکنم. اگر آبرویی داشته باشم در آن دنیا قطعا شفاعتش خواهم کرد.
در ادامه بخش مربوط به این ماجرا آمده است.  (((((معطل نکنید )))))

سال 67، داخل قرارگاه یونس گزارش یکی از عملیات‌ها را می‌داد. آقای خامنه‌ای و محسن رضایی هم بودند. خبر آوردند که دشمن به کرند حمله کرده. قبول نمی‌کرد. می‌گفت: «این گزارش اشتباه است. دشمن هدف خاصی آنجا ندارد.» برگشت برای ادامه گزارش که خبر دادند، رسیده‌اند اسلام‌آباد.

تعجب کرد و گفت: شما همین چند دقیقه پیش گفتید کرند هستند، چطور به این سرعت رسیدند اسلام‌آباد؟ گفتند: این دختر و پسرهایی که حمله کرده‌اند عربی صحبت نمی‌کنند، فارسی بلدند. درمانده شده بود. آقای خامنه‌ای گفت: احتمالا منافقین‌اند و هدفشان تهران است. وارد عمل شوید. محسن رضایی جواب داد: این منطقه برادران ارتش است و در مسئولیت سپاه نیست؛ اما آقای خامنه‌ای رو کرد به شوشتری: با توجه به اینکه شما قبلا در کرمانشاه حضور داشتید، بروید و معطل نکنید.

 وقتی رسید کرمانشاه، محشری به پا بود. می‌گفت: «در طول جنگ چنین صحنه‌ای ندیده بودم. مردم از شهر فرار می‌کردند. هرکس وسیله‌ای گیر می‌آورد، خانواده‌اش را سوار می‌کرد و می‌فرستاد بیرون شهر. شهر خالی شده بود. انبارهای مهمات اطراف شهر در آتش می‌سوخت و میگ‌های عراقی هم که به پشتیبانی منافقین آمده بودند، بالای شهر می‌چرخیدند.»

یکی دو روز اول در غربت مقابلشان ایستادند؛ نیرو نداشتند؛ اما روزهای بعد اوضاع تغییر کرد.

*به شوشتری بگویید اگر آبرو داشته باشم قطعا شفاعتش می‌کنم

حاج احمد آقا گزارش پیشروی‌های نیروهای خودی را برای امام خواند، امام خوشحال شد. گفت: به شوشتری بگویید در این دنیا که نمی‌توانم کاری بکنم. اگر آبرویی داشته باشم در آن دنیا قطعا شفاعتش خواهم کرد.

پیام امام را که به نورعلی رساندند، تمام خستگی آن چند روز از تنش در آمد.


                                         Related image





طبقه بندی: شهدا، بصیرت، سیاسی، دفاع مقدس،
برچسب ها: شفاعت امام ره،

تاریخ : شنبه 5 اسفند 1396 | 09:44 ق.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات
















خبرنگاری یعنی ایثارگری و تلاش برای حفظ ارزش‌های کشور



خبرنگار و جانباز دفاع مقدس با بیان اینکه خبرنگاری عشق است و ایثارگری، از خبرنگاران خواست برای حفظ ارزش‌های کشور قلم بزنند و بجای بزرگ کردن مشکلات، آن‌ها را حل کنند.


                                                          خبرگزاری فارس: خبرنگاری یعنی ایثارگری و تلاش برای حفظ ارزش‌های کشور

به گزارش خبرگزاری فارس از نیشابور، جانبازان و همه یادگاران هشت سال دفاع مقدس همچون خورشید در کشور می‌درخشند و کشور را به راه صحیح هدایت می‌کنند و اجازه نمی‌دهند انحرافی در ارزش‌های انقلاب اسلامی پیش آید، چون درد و رنج را با پوست و گوشت و استخوان چشیده‌اند، دراین‌بین خبرنگاران نیز با قلم خود سعی می‌کنند این ارزش‌ها را حفظ و به نسل‌های بعد منتقل کنند.

محمدکاظم کول‌آبادی از یادگاران هشت سال دفاع مقدس است که علاوه بر تیر و ترکش‌هایی که دفاع مقدس بر پیکرش وارد کرده از ناحیه چشم و ریه جانباز شیمیایی است و در کنار معلمی به شغل شریف و پر زحمت خبرنگاری مشغول است.

از نظر خبرنگاران نیشابوری وی نماد سخت‌کوشی و استقامت است، کسی که بارها تا صبح با درد زیر دستگاه اکسیژن بوده ولی صبح برای پوشش رسانه‌ای قدمی پا پس نکشیده است؛ این است که همت و تلاش او، وی را منحصربه‌فرد کرده و همه این ویژگی‌ها باعث شد به مناسبت روز خبرنگار سوژه مصاحبه شود.

این مصاحبه علاوه بر مشکلات معمول یک مصاحبه، سختی خاصی نیز داشت و آن راضی کردن محمدکاظم کول آبادی برای مصاحبه بود چراکه تاکنون حاضر به انجام مصاحبه با هیچ رسانه‌ای نبوده است؛ حتی رسانه‌ای که در آن مشغول به فعالیت است.

پرواضح است راضی کردن فردی رسانه‌ای، با کلک‌های رسانه‌ای نه‌تنها ممکن نبود بلکه کاری بس کودکانه می‌نمود، تنها راه راضی کردن وی سماجت رسانه‌ای چندین ماهه بود که سرانجام و پس از اصرارهای فراوان به نتیجه رسید و در بعدازظهر یکی از روزهای گرم تابستان میهمان خبرگزاری فارس باشد.

فارس: ابتدا خودتان را معرفی و از نحوه اعزام به جبهه بفرمایید؟

به نام حق و سلام؛ محمدکاظم کول آبادی جانباز شیمیایی و ترکشی هشت سال دفاع مقدس هستم، در حال حاضر چهار فرزند دختر و یک پسر دارم.

در مراحل اولیه اعزام به خدمت به‌صورت بسیجی و در ادامه به‌صورت پاسدار در دفاع مقدس شرکت کردم، برای اولین بار در خرداد سال 62 زمانی که حدوداً 13 سال داشتم به همراه پنج نفر از همکلاسی‌هایم در مدرسه ابوریحان بیرونی با جعل امضا به مشهد رفتیم تا ازآنجا به جبهه اعزام شویم ولی چهار بار تلاشمان بی‌نتیجه ماند، به خاطر جثه کوچکمان مشخص بود که از نظر سنی امکان حضور در جبهه برای ما فراهم نیست ولی برای بار پنجم درحالی‌که اصلاً ناامید نشده بودیم با محبت شهید روشنک و احمد گیاهی از مسؤولان وقت بسیج دانش‌آموزی و جعل کارت اعزام به جبهه توانستیم از مشهد به جبهه اعزام شویم.

فارس: در جبهه به چه‌کارهایی مشغول بودید؟

در مرحله اول با توجه به جثه کوچک اجازه حضور در گردان‌های عملیاتی و رزمی را نداشتیم به همین دلیل سردار شهید نورعلی شوشتری در لشکر 5 نصر و تیپ 21 زرهی امام رضا (ع) من را به‌عنوان زیرمجموعه و کمک دست خودش به کار گرفت. در روزهای اول یک موتور تریل 250 سی‌سی که قدش از من بزرگ‌تر بود تحویل گرفتم، برای سوارشدن بر آن مجبور بودم بر روی تپه‌ای بایستم، آن را روشن کنم و دنده بزنم و بعد از حرکت بر روی آن بپرم.

بعد از مدتی و با شروع عملیات والفجر مقدماتی برای اولین بار بدون اینکه آموزش جنگی دیده باشم و نحوه کار با اسلحه را بلد باشم در عملیات شرکت کردم، دقیق به یاد دارم که قدم به‌اندازه تیربار گرینف بود ولی با آن جثه کوچک هرگز در این راه کم نیاوردم. در پست‌های مختلفی فعالیت می‌کردم، در تیپ ویژه شهدا زیر نظر سردار شهید محمود کاوه و شهید قمی مسئول آتشبار پدافند هوایی بودم، به مدت 6 ماه مسئول کارگزینی بسیج تیپ 21 امام رضا (ع) بودم و پیک لشکر و گردان، تبلیغات و در ادامه به‌عنوان فیلم‌بردار عملیات شرکت می‌کردم و در 37 عملیات در کنار دفاع از انقلاب، فیلم‌برداری عملیات‌ها را نیز بر عهده داشتم.

فارس: با توجه به جثه کوچکتان چرا در دفاع مقدس شرکت کردید و در این راه حتی مدرک جعل کردید؟

به عشق دفاع از اسلام، امام خمینی (ره) فرمودند هرکسی به هر نحوی که می‌تواند به جبهه‌ها کمک کند، ما هم سعی کردیم با حضور خود کمک کنیم و برای همین به جنگ رفتیم.

برایم حجله زده بودند

فارس: اولین بار چه زمانی مجروح شدید؟

در مرحله اول بعد از حدود 8 ماه حضور در جبهه در 5 اسفند سال 62 در منطقه فکه در بیمارستان اراک به دلیل مجروحیت بستری شدم ولی چون عملیاتی دیگر در راه بود از همان‌جا مستقیماً به جبهه برگشتم و ادامه فعالیت دادم.

دریکی از این جانبازی‌ها، شهادتم به خانواده و پدرم که در همان منطقه جنگی بود اعلام شد، ایشان برای وداع با من به معراج شهدا می‌آید ولی می‌گویند که جسد به شهرستان انتقال پیدا کرده است ولی به علت در کما بودن به بیمارستان شهید مصطفی خمینی تهران منتقل‌شده بودم و در نیشابور برایم حجله زده بودند و عزاداری می‌کردند.

از سال 62 تا 66 بارها مجروح شدم ولی هیچ‌گاه از جبهه خارج نشدم، دو مرحله در جزایر مجنون مجروح شدم که یک‌دفعه آن از ناحیه چشم شیمیایی شدم و ترکش به شکم و کمرم اصابت کرد و در دفعه دوم در همین منطقه از ناحیه ریه دچار شیمیایی شدم که تاول‌ها و اثرات آن به‌وضوح قابل‌رؤیت است. شنواییم با توجه به انفجارهایی که در نزدیکی‌ام انجام‌شده بود دچار آسیب جدی شده است و در کردستان تیر به دستم اصابت کرد و از ماشین به بیرون پرت شدم، در مقطعی دیگر در کردستان بازهم تیر به‌پای چپ و ترکش به کمرم اصابت کرد همه این‌ها را گفتم ولی باید همین‌جا تأکید کنم که فقط برای حفظ ارزش‌های کشور به جبهه رفتم و هیچ منتی بر کسی ندارم و نخواهم داشت.



فارس: از آن دوستانی که با هم به جبهه اعزام شدید، اطلاعی دارید؟

بسیاری از آن‌ها شهید شدند، شهیدان محمد عبیری، مرتضی بیدکی، امینیان مقدم، عباسعلی مقیم، هادی عشوره، کاظم قربانی، سید محمود حسینی، جعفری و ... شهدایی بودند که هم قد من بودند و با هم اعزام‌ شده بودیم ولی در همان سن و قد و قامت برای همیشه رستگار شدند.

بگذارید بازنشسته شوم

فارس: بعد از دفاع مقدس چه کردید؟

بعد از 60 ماه حضور در جبهه، در سال 70 و اتمام قطعی جنگ احساس کردم نیاز به انجام کار مهم‌تری دارم، حقیقتاً لباس سپاه را بسیار ارزشمند می‌دانستم و به نظر خودم از نظر جسمی و با توجه به‌شدت جراحات بهتر دیدم در سپاه فعالیت نداشته باشم، در حالی‌ که در دفتر نمایندگی ولی‌فقیه در سپاه نیشابور خدمت می‌کردم درخواست استعفا دادم که مورد قبول واقع نشد ولی با اصرار زیاد در نهایت با انتقالی‌ام به آموزش‌ و پرورش موافقت شد و به کانون شهید باهنر نیشابور رفتم تا در آنجا کار فرهنگی خودم را آغاز کنم.

در طی این سال‌ها با این وضعی که داشتم می‌توانستم به یک مدرسه خلوت بروم ولی سعی کردم مفید باشم از همان سال تا به امروز در مدرسه شاهد به فرزندان شهدا و جانبازان خدمت کردم.

بعد از 35 سال امسال قرار است بازنشسته شوم، ولی مدیر آموزش‌ و پرورش اجازه نمی‌دهد و بر حضور من اصرار دارد و من از همین‌جا می‌خواهم اجازه دهند که از دور نظاره‌گر اقدامات و فکر نیروهای جدید باشم.

فارس: چه شد جوان جانباز هشت سال دفاع مقدس خبرنگار شد؟

طی همین سال‌هایی که در نیشابور کار فرهنگی می‌کردم وزارت آموزش‌ و پرورش با توجه به سابقه خبرنگاری‌ام در جبهه مسئولیت خبرگزاری پانا در نیشابور را به من سپرد.

از آن زمان که 17 سال می‌گذرد به 4 هزار و 700 دانش‌آموز، آموزش خبرنگاری داده‌ام، عده‌ای علاقه داشتند و عده‌ای نه ولی خدا را شکر در حال حاضر 42 نفر از همان دانش‌آموزان خبرنگار و دبیر در خبرگزاری‌ها و روزنامه‌های رسمی و معتبر در سطح کشور، استان و شهرستان هستند.

فارس: فعالیتتان فقط به حیطه خبرنگاری محدود می‌شد؟

قاعدتاً خیر، در کنار همه این مشکلات جسمی سعی کردم برای کشور و انقلابم مفید باشم، کمیته برنامه‌های خاص فرهنگی مخصوص خانواده شهدا و جانبازان را تشکیل دادم، طرح شاهد پژوهی را برای اولین بار در کشور پیشنهاد و اجرا کردم که نتیجه حال حاضر آن در استان خراسان رضوی فقط 37 مرکز شده است، به دلیل این طرح و اجرای آن از طرف مقام معظم رهبری مورد تشویق قرار گرفتم. با کمک دوستانم و مدیر آموزش‌وپرورش شهرستان نیشابور دکتر سید جواد قوامی نژاد، توانستیم 80 مدرسه و هزار و 115 کلاس درس را به نام شهدا نام‌گذاری کنیم.

در این سال‌ها چهار سفر کربلا از مقام معظم رهبری و مدیرکل آموزش‌وپرورش خراسان رضوی هدیه گرفته‌ام، جزء هیئت امناء دو مسجد و دو انجمن خیریه هستم و توانسته‌ایم با کمک خیرین برای بیش از 90 دختر یتیم و محروم شهرستان جهیزیه تهیه نماییم.

در حیطه فعالیت خبرنگاری نیز دو بار به‌عنوان خبرنگار نمونه کشوری و یک‌بار به‌عنوان خبرنگار نمونه استان معرفی‌شده‌ام.

کوتاهی مسؤولان ما را از پا در می‌آورد، تحریم‌ها اثری ندارد

فارس: خیلی‌ها از تحریم‌ها و مشکلاتی که ایجاد کرده ابراز گله می‌کنند، شما که نیاز به داروهای خاصی دارید و حتماً از این تحریم‌ها آسیب‌دیده‌اید چه دیدگاهی نسبت به آن دارید؟

مشکلات ریوی و تاولی من را دچار مشکلات خاصی کرده است که هر دو ماه در بیمارستان ساسان بستری و مورد بررسی کامل قرار می‌گیرم. زندگی‌ام به‌صورت مستقیم به اکسیژن و دستگاه آن وابسته است و چندین نوع اسپری مخصوص استفاده می‌کنم که به خاطر تحریم‌ها در کشور نیست و برای تهیه آن با مشکلات فراوانی روبرو هستیم و مجبورم از طریق دوستان خارج از کشور به‌صورت خاص و ویژه تهیه کنم. وجود یک فرزند معلول و سه بیمار صعب‌العلاج در یک‌منزل سختی‌های بسیاری را برایم فراهم کرده است ولی ما به خاطر یک اعتقاد به جبهه رفتیم و هستی خود را دادیم، منتی سر هیچ‌کس نداریم و بدون اغراق می‌گویم به‌عنوان یک بچه مسلمان باید برای همیشه در کنار رهبرم و برای ایران اسلامی جان‌فشانی کنم.

سعی کردم طی این مدت کار ارزشمندی انجام دهم و به ارزش‌هایی که داشتم برسم. اگر ما در زمان جنگ این دردها را تحمل کردیم و می‌کنیم حالا هم موقعیت کشور این‌گونه ایجاب می‌کند که کنار تحریم‌ها بازهم آسیب ببینیم، این هم برای ما شیرین است، این دردها باعث از پا افتادنمان نمی‌شود.

کوتاهی مسؤولان می‌تواند ما را از پا دربیاورد ولی تحریم‌ها کوچک‌ترین تأثیری ندارد. دشمن عزمش را جزم کرده که ما را تحت‌فشار تحریم قرار دهد، این تحریم شما را به نحوی و من را به نحوی دیگر آزار می‌دهد، ما می‌دانیم که دولت در حال حاضر توان کمک به ما را ندارد پس ما نیز از آن‌ها انتظاری نداریم و به‌صورت بسیجی سعی می‌کنیم مشکلاتمان را حل نماییم.

فارس: این کمک نخواستن از مسؤولان با توجه به اینکه حق شماست به چه دلیل اتفاق افتاده است؟

مسؤولان جانبازان را از یاد برده‌اند و معتقدم که نیاز است به جانبازان با نگاه ویژه برخورد شود، جانبازان ولی‌نعمتان این سرزمین هستند ما که می‌توانیم کارهای روزمره خود را انجام دهیم لایق این کلمه ارزشمند نیستیم ولی کسانی که واقعاً توانایی‌های خود را ازدست‌داده‌اند و مشکلات شدیدی داشته و دارند باید یاری شوند.

ما همه‌چیز را برای رضای خدا تحمل می‌کنیم اما مسؤولان می‌توانند با عملکردشان اقداماتی انجام دهند که خانواده جانبازان به زندگی‌امیدوارتر شوند و با اقدامات کوچک دیدهای منفی را مثبت کنند.

برخی مسئولین فقط در تشییع‌جنازه شهدا حضور پیدا می‌کنند و از نام شهید سوءاستفاده می‌کنند؛ چه خوب است از جانبازان که شهدای زنده هستند یادی کنیم تا این عزیزان احساس کنند اندکی از رنجی که آن‌ها کشیده‌اند توسط مسؤولان قدردانی شده است، اگر چنین حسی در بچه‌های جانباز ایجاد شود فشارهای روحی و روانی آن‌ها کمتر می‌شود. این فراموشی‌ها بد است.

بارها در اداره‌ها دیده‌ام که مسؤولان مصوبات مجلس برای تکریم جانبازان را رعایت نمی‌کنند و تکریم ایثارگران وجود ندارد، کم کم این جانبازان به سنی می‌رسند که طی 30 سال آینده همه پر می‌کشند و دیگر در شهر جانبازی پیدا نمی‌شود، وقتی همه جانبازان پر کشیدند آن‌وقت دیگر نمونه‌های زنده ایثار برای نشان دادن به بچه‌هایمان وجود ندارد؛ آموزش‌ و پرورش همان‌گونه که دهقان فداکار را به مردم معرفی کرد باید جانبازان و ایثارگری‌های آن‌ها را به کودکان بیاموزد، باید در جامعه اسطوره داشته باشیم و بهترین اسطوره‌ها همین جانبازان و خانواده شهدا هستند. این جانبازان نشانه‌های حفظ ارزش‌ها هستند، وقتی تمام شوند اگر معرفی نشده باشند ارزش‌ها نیز به فراموشی سپرده می‌شود، جانبازان هدفشان رضایت خدا بوده و هست، برخی سعی می‌کنند هدف را پول و مقام معرفی کنند، همه پول دنیا جبران یک دقیقه از درد بچه‌ها نیست، اگر مسوولی فکر می‌کند که حاضرم یک دقیقه از سوزش‌های ریه خودم را با بالاترین مقام و مسؤولیت عوض کنم سخت در اشتباه است، ما بچه‌های جانباز حتی حاضر نیستیم یک‌لحظه از حال معنوی خود را که به‌واسطه این دردها به دست می‌آوریم با دنیا عوض کنیم، همه امید ما این است که شهدا شفیع ما باشند و می‌دانیم که ما نباید رسالت خود را از یاد ببریم چون ما بدون رسالتمان معنا نداریم، ما باید این جبهه فرهنگی را در حد توان کمک کنیم و به جوان‌ها بسپاریم، هر کاری که در توانمان هست را باید انجام دهیم که اگر نکنیم رسالتمان عبث مانده است.

فارس: دشمن برای همه برنامه‌ریزی خاصی دارد، برای شما جانبازان این برنامه‌ریزی چگونه است؟

باید در انقلاب قدم‌ها پشت سر هم و باهدف حفظ انقلاب باشد، باید با حرف و عمل برای انقلاب کارکرد. دشمن چشم و گوشش را تیز کرده تا از ما جانبازان بشنود که خسته شده‌ایم ولی ما با تمام وجود اعلام می‌کنیم هیچ‌وقت از ارزش‌هایمان عقب نمی‌نشینیم و منتظر فرمان رهبر هستیم تا در هرکجای جهان که نیاز است هر کاری که از دستمان برمی‌آید را انجام دهیم، این فقط حرف من نیست، دوستان قطع نخاعی نیز بارها این را به من گفته‌اند.

جانبازان از درد و رنج ابایی ندارند، شاید درد آن‌ها را رنجور کند ولی مقاوم هستند و پای ارزش‌ها و انقلاب هیچ‌وقت کوتاه نخواهند آمد.

اگر مدافعین حرم نبودند ایران سوریه‌ای دیگر بود

فارس: ما جانبازان و شهدای جدیدی در کشور به نام مدافعین حرم داریم، نظر شما درباره این جان‌فشانی‌ها چست؟

هیچ‌کس مدافعین حرم را نمی‌تواند بشناسد، اگر بهترین حرف‌ها و بهترین فیلم‌ها را بسازیم مجاهدت‌ها و ارزش‌های آن‌ها را نمی‌توانیم انتقال دهیم، اما یادگاران هشت سال دفاع مقدس می‌توانند آن‌ها را درک کنند، اگر طی هشت سال دفاع مقدس من با جثه کوچم از نیشابور و بسیاری با همین جثه‌های کوچک از تمام کشور نمی‌آمدند و از کشور دفاع نمی‌کردند مطمئن باشید که وضع ما از سوریه بدتر بود.

ما در هشت سال دفاع مقدس با ترفندهای دشمن آشنا شدیم، دشمن در خارج از کشور یک عملیات ایذایی انجام می‌دهد ولی هدف اصلی‌اش ایران است و می‌خواهد ایران را در شرایطی گیر بیندازد و در تله خودش نابود کند، اگر همین مدافعین حرم در سوریه نبودند و نمی‌رفتند مطمئنم که وضع ما از یمن، عراق، افغانستان و سوریه بدتر بود، چون هدف ایران است نه این کشورها.

هشت سال دفاع از کشور باعث شد آن‌ها سوریه را هدف قرار دهند و ما نیز برای حفظ ارزش‌های اسلام و مظلومین عالم هرکجا نیاز باشد حضور پیدا می‌کنیم. مقام شهدای مدافع حرم حتی از شهدای 8 سال دفاع مقدس بالاتر است، این‌ها در غربت و فقط برای حفظ ارزش‌های اسلام شهید شده‌اند، مردم هر چه در توان دارند باید به خانواده این شهدا احترام بگذارند، باید احترام بیشتری به خانواده شهدای مدافع حرم گذاشت، چون اعتقاد دارم این احترام یک زنجیره است و احترام به آن‌ها احترام به اسلام است.


خبرنگاری عشق است و ایثار

فارس: به‌عنوان یک جانباز خبرنگار، خبرنگاری را تعریف کنید؟

خبرنگاری یک عشق است، خبرنگاری پول ندارد ولی از نظر من خبرنگاری یعنی ایثارگری، خبرنگاران به شیوه دیگری ایثار می‌کنند، ما در جنگ برای انقلاب و اسلام جنگیدیم امروزه خبرنگاران نیز برای ارزش‌های کشور و شهر خودشان تلاش می‌کنند، خبرنگاران فعال در نیشابور نیز با تلاش‌های خود توانسته‌اند نام این شهر تاریخی را زنده نگهدارند، به نظر من 80 درصد از جاودانگی نام نیشابور به‌واسطه خدمات مستقیم خبرنگاران است.

فارس: به‌عنوان یک جانباز و با رسالتی که دارید، چه چیزهایی را به دانش‌آموزان خبرنگار خود یاد می‌دهید؟

در کلاس درس با دانش‌آموزانم که خبرنگاران آینده هستند دوست هستم و همیشه به آن‌ها یادآوری کرده‌ام که شما خود یک ارزش هستید و ارزش‌ها را باید خودتان حفظ کنید. سعی کنید برای اسلام در مرحله اول و بعد برای شهر و خودتان مفید باشید و سعی نکنید مشکلات را بزرگ کنید، سعی کنید مشکلات را حل نمایید.

اغلب دانش‌آموزانم از مدارس خاص و با معدل‌های خوب بوده‌اند و امروز نیز بسیاری حرفه و کار خبرنگاری را به‌عنوان عشق نگاه می‌کنند و این باعث خوشحالی من است و خواهد بود. خبرنگاری کاری طاقت‌فرسا است، اگر عشق نباشد و فقط فکر مادیات باشیم ارزشی ندارد. بسیاری از همین دانش‌آموزان امروز دکتر و متخصص شده‌اند ولی بازهم رسانه و فضای آن را فراموش نکرده‌اند و فعالیت رسانه‌ای خود را ادامه می‌دهند، به نظرم دلیل این حضور آن‌ها همین حفظ ارزش‌هاست که فراگرفته‌اند.

فارس: این رسالت برای شما تا به کی ادامه دارد؟

رسالتی که در دفاع مقدس به‌عنوان خبرنگار صداوسیما آغاز کردم و در آن راه به درجه پرافتخار و رفیع جانبازی نائل شدم ‌مانند این درجه تمامی ندارد و آن را به هر نحو ادامه می‌دهم.

لیاقت شهادت ندارم؛ بگذارید گمنام بمانم

فارس: تابه‌حال به شهادت فکر کرده‌اید؟

خودم را لایق شهادت نمی‌دادنم و هرگز به آن فکر نمی‌کنم، آن لحظه‌ای که از بیمارستان به خانه برگشتم و دیدم که حجله شهادت برای من زده‌اند حسرت خوردم که چرا بارها تا مرز شهادت رفته‌ام ولی شهید نشده‌ام، چرا این‌همه رنج‌کشیده‌ام ولی شهید نشده‌ام، نتیجه گرفتم که شهدای ما ارزش‌هایی بودند که ما نمی‌توانیم آن‌ها را درک کنیم، شهید اسمش ساده است ولی در حقیقت دنیایی ارزش است، بهترین چیز روی زمین شهادت است.

ما نمی‌توانیم شهید را تعریف و توصیف کنیم و حتی نمی‌توانیم آن را تصور کنیم. وصیت کرده‌ام اگر روزی فوت کردم مرا در گوشه‌ای بدون نام و نشان خاک کنند و بگذارند مانند دوستان گمنامم، گمنام بمانم، امیدم به شفاعت شهدا و خانواده شهدا است و از همه آن‌ها عاجزانه التماس دعا دارم.

                     
                                    








طبقه بندی: بصیرت، وتعاون علی البر والتقوی، دفاع مقدس، خاطرات،
برچسب ها: جانبازوخبرنگارفرهنگی بابصیرت،

تاریخ : شنبه 5 اسفند 1396 | 09:29 ق.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات

یک داستان از حضرت فاطمه زهرا(س) :

پایه تخت و انگشتر بهشتى
روزى حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه علیها از پدر خود، رسول خدا صلّلى اللّه علیه و آله تقاضاى یك انگشتر نمود؟
پیامبر اسلام به دخترش فرمود: آیا مى خواهى تو را به چیزى كه از انگشتر بهتر است ، راهنمائى كنم ؟
هر موقع كه نماز شب را خواندى ، خواسته خود را از خداوند در خواست نما كه برآورده خواهد شد.
پس چون حضرت زهراء سلام اللّه علیها حاجت خود را از خداوند متعال طلب كرد، ندائى شنید:
اى فاطمه ! آنچه مى خواستى برآورده شد و هم اكنون زیر سجّاده جانماز مى باشد.
حضرت زهراء سلام اللّه علیها، سجّاده را بلند نمود و انگشترى از یاقوت زیر آن بود؛ برداشت و بسیار خوشحال گشت و خوابید.
در خواب دید كه وارد بهشت شده است و سه ساختمان قصر زیبا، حضرت را جلب توجّه كرد؛ لذا سؤ ال نمود كه این قصرها براى كیست ؟
پاسخ شنید: براى فاطمه ، دختر محمّد صلّلى اللّه علیه و آله مى باشد، حضرت داخل یكى از آن قصرها شد كه بسیار مجهّز و زیبا بود، در این ، بین چشمش به تختى افتاد كه سه پایه داشت ، سؤ ال نمود: چرا این تخت سه پایه دارد؟
گفته شد: چون صاحبش از خداوند انگشترى خواست ؛ پس یكى از پایه هاى این تخت براى او انگشترى ساخته شد.
چون صبح شد، حضور پدرش رسول خدا آمد و جریان خوابش را بیان نمود، حضرت رسول صلّلى اللّه علیه و آله فرمود: فاطمه جان ! دنیا براى شما و پیروان شما آفریده نشده است ؛ بلكه آخرت براى شماها خواهد بود و بهشت وعده گاه ما و شما مى باشد.
و سپس افزود: این دنیا ارزشى ندارد، بى وفا و از بین رفتنى است و غرورآور و فریبنده خواهد بود.
هنگامى كه حضرت زهراء سلام اللّه علیها به منزل خویش آمد، آن انگشتر را زیر جانمازش نهاد و از آن منصرف گردید.
و چون شب فرا رسید خوابید، در خواب دید كه وارد بهشت شده است و همین كه عبورش در آن قصر به همان تخت افتاد، دید كه بر چهار پایه استوار گشته است ، وقتى علّت را جویا شد.
گفتند: صاحبش انگشتر را برگردانید و تخت به همان حالت اوّلیّه خود چهار پایه بازگشت






طبقه بندی: بصیرت، مذهبی، خاطرات،
برچسب ها: یک داستان ازحضرت زهراص،

تاریخ : شنبه 5 اسفند 1396 | 09:20 ق.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات
نتیجه تصویری برای تصاویرمتحرک شهادت حضرت زهراص
نتیجه تصویری برای شهادت حضرت زهرا ص

نتیجه تصویری برای تصاویرمتحرک شهادت حضرت زهراص

نتیجه تصویری برای تصاویرمتحرک شهادت حضرت زهراص 


نتیجه تصویری برای تصاویرمتحرک شهادت حضرت زهراص

تصویر مرتبط



برچسب ها: شهادت مظلومانه مادر،

تاریخ : دوشنبه 30 بهمن 1396 | 09:59 ق.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات
تشیع لاله های بی نشان دردیارسلسله الذهب سه شنبه همزمان باسالروز شهادت مظلومانه  مادر  شان     سه شنبه یکم اسفندازمقابل مسج صاحب الزمان عج
نتیجه تصویری برای شهدای گمنام





نتیجه تصویری برای شهدای گمنام

نتیجه تصویری برای شهدای گمنام


نتیجه تصویری برای شهدای گمنام

نتیجه تصویری برای تاشهدا


سلام بر آنهایی که رفتند تا بمانند و نماندند تا بمیرند !
.
.
و تا ابد به آنانکه پلاکشان را از گردن خویش درآوردند تا مانند مادرشان گمنام و بی مزار بمانند مدیونیم …

.
راستی
 آن پیرزن تنهایی که توی کوچه ی ما
 همیشه ی خدا از لای در خانه شان چشم به راه  پسرش بود، مُرد.


بگذارید گمنام باشم که به خدا قسم گمنام بودن بهتر است از اینکه فردا افرادی وصایایم را شعار قرار دهند و عمل را فراموش کنند.

طلبه شهید رضا دهنویان


طبقه بندی: مظلومیت مطلق، شهدا،
برچسب ها: لاله های بی نشان،

تاریخ : شنبه 28 بهمن 1396 | 11:07 ق.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات
http://nojavan.khamenei.ir/assets/contents/gallery-360/gallery/13961019_2662_l_005.jpg



برچسب ها: شادی قلب کودکان،

تاریخ : شنبه 28 بهمن 1396 | 10:47 ق.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات

شرح ماجرای قیام خونین مردم تبریز در چهلم شهدای قم

روز 29 بهمن 1356، كه مصادف با چهلم فاجعه قم در 19 دی بود، در بسیاری از شهرها و نقاط كشور به یاد و خاطره شهدای آن فاجعه، مجالس ختم و سوگواری برگزار شد.

در تبریز نیز قرار بود ساعت 10 صبح مردم در مسجد قزللی (میرزا آقا یوسف مجتهد) تجمع نمایند. دعوت از سوی آیت الله قاضی و ده تن دیگر از علمای تبریز صورت گرفته بود.

همچنین در 25 بهمن آیات عظام گلپایگانی و شریعتمداری نیز به همین مناسبت اعلامیه هایی صادر و این روز را عزای عمومی اعلام كرده بودند.

در روز 29 بهمن مردم در حالی كه جمع می شدند، در مقابل مسجد، اعلامیه ها را نیز مطالعه می كردند.

سرگرد مقصود حق شناس، رییس كلانتری بازار به همراه عده ای مامور سر می رسد و به مردم اعلام می كند كه متفرق شوند، اما مردم توجهی به اخطارهای او نمی كنند. خادم مسجد كه قصد باز نمودن درب مسجد را بنا به دستور آیت الله قاضی طباطبایی داشت، توسط مأموین از این كار منع می شود. تعدادی از جوانان به طرف سرگرد حق شناس حركت می كنند و از او می خواهند تا درب مسجد جهت برگزاری مراسم باز شود  و او با لحن تند و زشتی خطاب به جوانان می گوید: «نمی شود. در این طویله باید بسته بماند!»

جوانی از غیرتمندان تبریز به نام محمد تجلاّ كه از پاره كردن اعلامیه و سخنان توهین آمیز او به هیجان آمده بود، با وی گلاویز می شود. حق شناس اسلحه كمری را می كشد و سینه محمد را نشانه می گیرد و این جوان 22 ساله را به شهادت می رساند. مردم جنازه خون آلود جوان قهرمان را برداشته و به طرف خیابان ها به راه می افتند. كم كم در طول راه مردم به صف راهپیمایان می پیوندند و قیام مردم آغاز می شود.

یحیی لیقوانی رییس ساواك تبریز كه متوجه عادی نبودن اوضاع شهر شده و به گستردگی قیام واقف گشته بود، بلافاصله با تهران تماس می گیرد و كسب تكلیف می كند. شاه كه خبر قیام به او رسیده بود، در تماس با جمشید آموزگار دستور حفاظت از پمپ بنزین ها،  كارخانه ها، ادارات دولتی و سركوب شدید را می دهد و می گوید كه هر گونه مقاومتی سركوب گردد. شورای امنیتی استان تشكیل جلسه می دهد و تصمیم می گیرند از نیروهای ارتش و ژاندارمری استفاده كننده و یگان های نظامی در سطح شهر مستقر شوند و برای این كه نشان بدهند در سركوب جدیت دارند دستور استقرار دو دستگاه تانك چیفتن، دو دستگاه نفربر و یك دستگاه تانك اسكورپین را در سطح شهر می دهند. همچنین تصمیم گرفته می شود استاندار، سپهبد آزموده با آیت الله قاضی تماس بگیرد و بگوید كه مراسمی كه صبح بر پا نشد، می شود بعدازظهر در مساجد مختلف برگزار شود، به شرطی كه مردم به رعایت نظم و آرامش دعوت شوند. در شهر جمعیت خشمگین، ساختمان حزب رستاخیز تبریز را تصرف می كنند و خودروها و ساختمان های دولتی را به آتش می كشند و بانك ها را متصرف و پول های آن ها را می سوزانند. دانشجویان دانشگاه نیز به همراه مردم در این قیام  حضور  پیدا می كنند.

تبریز در چلهم شهدای قم به صورت شهر جنگ زده در آمد. خیابان ها از خون جوانان، بازاریان، دانشجویان و مردان و زنان رنگین شد و بدین ترتیب پس از فاجعه خونین قم، جنایت دیگری بر جنایت های رژیم افزوده شد.(1)

سرانجام ساعت 5 بعدازظهر، نیروهای نظامی بر شهر مسلط شدند. در آماری كه برای رییس ساواك تبریز تهیه كردند، این طور نوشته شده بود:

«581 نفر دستگیر، 9 نفر كشته، 118 نفر زخمی، 3 دستگاه تانك، 2 سینما، یك هتل، كاخ جوانان، حزب رستاخیز و تعدادی اتومبیل شخصی و دولتی به آتش كشیده شدند.»

چند روز بعد تعداد كشته شدگان تبریز به 13 نفر رسید، كنسول امریكا در تبریز در واپسین ساعت های روز، این یادداشت را به سفارت امریكا در تهران مخابره كرد:

«بیشتر تظاهر كنندگان را مردان جوان تشكیل می دهند و اهدافشان مظاهر جامعه غیر مذهبی از قبیل سینماها و كلوپهاست. نیروهای اجتماعی و مذهبی به حالتی در آمده اند كه كنترلشان آسان نیست. شاه (شاید) با تعویض استاندار آذربایجان و تحت انضباط در آوردن ساواك و مقامات پلیس این استان به شورش های تبریز واكنش نشان دهد. با این حال چهل روز بعد، باز هم در شهرهای مختلف ایران تظاهرات و خشونت هایی به وقوع خواهد پیوست.»

رییس شهربانی تبریز، معزول و به تهران احضار و استاندار هم بر كنار گردید.

كشتار مردم تبریز شاه را غافلگیر كرد، چون او كه به نظر خود توانسته بود پرده ای ضخیم بر روی فاجعه قم بكشد حتی اقدام دبیر كل سازمان ملل را به سود خود تمام كند و افكار خارجیان را از درك واقعیت منحرف سازد، در قیام مردم تبریز دست و پای خود را گم كرد.

پیام امام خمینی قدس سره به مردم آذربایجان(2)

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بر اهالی شجاع و متدین آذربایجان عزیز. درود بر مردان برومند و جوانان غیرتمند تبریز. درود بر مردانی كه در مقابل دودمان بسیار خطرناك پهلوی قیام كردند و با فریاد «مرگ بر شاه» خط بطلان بر گزافه گویی های او كشیدند. زنده باشند مردم مجاهد عزیز تبریز كه با نهضت عظیم خود، مشت محكم بر دهان یاوه گویانی زدند كه با بوقهای تبلیغاتی، انقلاب خونین استعمار را كه ملت شریف ایران با آن صددرصد مخالف است، انقلاب سفید شاه و ملت می نامند و این نوكر اجانب و خود باخته مستعمرین را نجات دهنده ملت می شمارند.

مردكی نجات دهنده كشور است كه مخازن بزرگ ثروت این ملت مظلوم را دو دستی تقدیم اجانب نموده و آن پول ناچیز را كه می گیرد تقدیم می كند و در مقابل آهن پاره هایی می گیرد كه هیچ دردی از ملت دوا نمی كند!! آن شخصی نجات دهنده است كه با مصونیت دادن اتباع اجانب، كشور را از حیثیت ساقط و به شكل مستعمره عقب افتاده در آورده است!!

مردكی حافظ آزادی ملت است كه در سرتاسر كشور، احدی را حق یك كلمه حقگویی و انتقاد نمی دهد و پلیس ننگینش بر سر این ملت مظلوم سایه افكنده!! شاهی عدالت گستر است كه در هر چند گاهی با قتل عام، ملتی را به عزا می نشاند!!

من نمی دانم با چه زبانی به اهالی محترم تبریز و به مادران داغدیده و پدران مصیبت كشیده تسلیت بگویم، با چه بیان این قتل عام های پی در پی را محكوم كنم. من از مقدار جنایات و عدد مقتولین و مجروحین اطلاع صحیح ندارم. ولی از بوق های تبلیغاتی معلوم می شود كه جنایت های بیش از تصور ماست. با این وصف، شاه افراد پلیس را كه به قتل عام به دلخواه او دست نزده اند، به محاكمه می خواهد بكشد.

خاطره ی بسیار اسف انگیز قم هنوز ما در را در رنج داشت كه فاجعه ی بسیار ناگوار تبریز پیش آمد كه هر مسلمی را رنج داد و ما را به سوگ نشاند. من به شما اهالی معظم آذربایجان نوید می دهم، نوید پیروزی نهایی. شما آذربایجانیان غیور بودید كه در صدر مشروطیت برای كوبیدن استبداد و خاتمه دادن به خودكامگی و خودسری سلاطین جور به پا خاستید و فداكاری كردید. تاریخ ایران به یاد ندارد این چنین سفاكی و قتل عام پی در پی را كه به دست این یاغی سفاك انجام می گیرد.

تاریخ مشروطیت به یاد ندارد این چنین مجلس سنا و شورا را كه اهالی محترم متدین آذربایجان را مشتی اوباش و بی دین معرفی كند. از مجلسی كه دست نشانده شاه است، بیش از این توقع نیست. اكنون بعد از آن همه كشتار و جنایات تبریز و آن همه خونخواری های شاه، مشتی سازمانی را با كارگران مجبور با سرنیزه در گوشه كنار كشور به راه انداخته و با عربده كشیدن و به نفع دستگاه جنایت و خیانت، تظاهرات به راه انداختن می خواهند لكه های ننگ را از سر و صورت این مستبد خونخوار شستشو كنند، غافل از آن كه با آب زمزم و كوثر هم محو نخواهد شد. تاریخ، رنجهای ملت و ستمكاری و جنایات این پدر و پسر را ضبط كرده و در فرصتی منتشر خواهد كرد.

من اكنون كه مشغول نوشتن این «غمنامه» هستم، نمی دانم كه به برادران عزیز تبریزی ما چه می گذرد. آیا شاه به جنایات خود ولو موقتاً خاتمه داده است یا نه؟ و یا می خواهد پس از آن قتل عام، بازماندگان را چنان سركوبی كند كه نفسها قطع شود؟ لكن باید بداند كه دیر شده، ملت ایران راه خود را یافته و از پای نمی نشیند تا جنایتكاران را به جای خود بنشاند و انتقام خود و پدران خود را از این دودمان سفاك بگیرد.

با خواست خداوند قهار، اكنون در تمام كشور صداهای ضدِشاهی و ضدِرژیمی بلند است و بلندتر خواهد شد و پرچم اسلام بر دوش روحانیون ارجمند برای انتقام از این ضحاك زمان به اهتزاز خواهد در آمد و ملت اسلام یكدل و یك جهت به پاس از مكتب حیاتبخش قرآن، آثار این رژیم ضدِ اسلامی و مروج زرشتی را محو خواهد كرد.

«اَلَیْسَ الصُبّح بقریبٍ»

اهالی معظم و عزیز آذربایجان – ایدهم الله تعالی – بدانند كه در این راه حق و استقلال و آزادی طلبی و در حمایت از قرآن كریم تنها نیستند، شهرهای بزرگ چون شیراز، اصفهان، اهواز و دیگر شهرها و مقدم از همه قم مركز روحانیت و پایگاه حضرت صادق – سلام الله علیه – و تهران بزرگ با آن ها هم صدا و هم مقصد و همه و همه در بیزاری از دودمان پلید پهلوی شریك شمایند. امروز شعارها در كوچه برزن هر شهر و هر ده «مرگ بر شاه» است و هر چه عمال كثیف كوشش می كنند كه جنایات را از مركز اصلی كه شاه است منحرف و به دولت یا مأموران متوجه كنند، كسی نیست كه باور كند.

عجب آن كه از قرار مسموع هیأتی از دستگاه به آذربایجان آمده است كه بی خبری شاه را از این جنایات اعلام كند و آن كس كه احتمال آن را بدهد، كی است جز سازمان ها و اعضای مجلسین كه آن ها هم احتمال نمی دهند و تظاهر به خلاف می كنند...

پی نوشتها:

1- برخی از شهیدان و مجروحین این فاجعه عبارتند از: 1- محمد تجلاّ كه دانشجو بود 2- محمدباقر رنجبر آذرفام كه بعد از ده روز به شهادت رسید. سید یحیی (رحیم) صفوی كه مجروح شد و بعد از پیروزی انقلاب به عضویت سپاه در آمد و هم اكنون به عنوان فرمانده كل سپاه مشغول خدمت به انقلاب می باشد.

2- صحیفه نور، جلد 2، ص 38-36، 8/12/1358.


برچسب ها: شرح ماجرای قیام خونین مردم تبریز در چهلم شهدای قم، قیام تبریز، قیام 29بهمن مردم تبریز،

نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1396 توسط به جمال پاك محمد صلوات بفرست الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد.الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد.الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد.الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد



طبقه بندی: مظلومیت مطلق، شهدا، بصیرت، سیاسی،
برچسب ها: قیام مردم تبریز،

تاریخ : شنبه 28 بهمن 1396 | 10:31 ق.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات
زنان در تاریخ انقلاب اسلامی‌به منزله بازوان توانمند انقلاب و برانگیزنده شعله‌های فروزان آن به شمار می‌آیند؛ چراکه نقش به‌سزایی در راهپیمایی‌ها، تظاهرات و فعالیت‌های سیاسی نهضت امام خمینی(ره) ایفا کردند.
شهدای ایران: زنان در تاریخ انقلاب اسلامی‌به منزله بازوان توانمند انقلاب و برانگیزنده شعله‌های فروزان آن به شمار می‌آیند؛ چراکه نقش به‌سزایی در راهپیمایی‌ها، تظاهرات و فعالیت‌های سیاسی نهضت امام خمینی(ره) ایفا کردند.

اولین

فاجعه هفدهم شهریور 1357 که یکی از نقطات عطف مبارزات مردم ایران علیه حکومت پهلوی دوم بود، به خوبی نقش مؤثر زنان در پیروزی انقلاب را ثبت کرده است؛ در این روز زنان ایرانی دوشادوش مردان حضور مؤثری را به نمایش گذاشتند و در جریان وقایع میدان ژاله، اولین شهید خود در دوران انقلاب- محبوبه دانش‌آشتیانی- را تقدیم کردند. (در همین زمینه: زنان و شهریور خونین 57)

محبوبه دانش‌آشتیانی نماد شجاعت و فداکاری زن ایرانی برای پیروزی انقلاب اسلامی ‌است که با خون خود، مهر تأییدی بر حماسه زنان مبارز این مرز و بوم زده است.

شرح حال محبوبه دانش‌آشتیانی؛ از تولد تا دبیرستان

محبوبه در غروب یکی از روزهای سرد بهمن سال 1340 در خانواده‌ای مذهبی در تهران به دنیا آمد و در سایه حمایت پدری فرهیخته و مادری مؤمن، پرورش یافت. پدرش غلامرضا دانش‌آشتیانی، روحانی فرهیخته و متعهدی بود که به تربیت اسلامی ‌فرزندانش اهمیت زیادی می‌داد و با کسانی چون شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید مفتح و شهید باهنر رفت و آمد داشت و بدین ترتیب محیط خانواده او، افق‌های روشنی را برای بالندگی فکری و روحی محبوبه خردسال فراهم کرد (1).

توجه پدر به تربیت اسلامی ‌فرزندانش باعث شد که محبوبه را در مدرسه مذهبی- سیاسی رفاه ثبت‌نام کنند؛ این مدرسه که در سال 1348به اهتمام مبارزانی چون شهید رجایی، شهید باهنر، ‌هاشمی‌رفسنجانی و تحت حمایت مؤسسه خیریه رفاه و تعاون تأسیس شده بود (2)، محیط مناسبی برای رشد فکری و مبارزاتی محبوبه نوجوان فراهم کرد؛ چراکه علاوه بر معلم‌های مدرسه که فعالیت‌های گسترده سیاسی و مذهبی داشتند، بیشتر بچه‌های این مدرسه نیز متعلق به خانواده‌هایی بودند که به نوعی درگیر مسایل سیاسی روز بودند. بدین ترتیب محبوبه در مدرسه رفاه تحت تعلیم معلمان مبارز قرار گرفت و هماهنگی آموزش‌های او در مدرسه و خانه، پایه‌های اعتقادی و مبارزاتی محبوبه را مستحکم کرد.

با شدت‌گرفتن فعالیت‌های مبارزاتی معلمان و دانش‌آموزان مدرسه رفاه، این مدرسه توسط دولت تعطیل شد و محبوبه و دیگر دانش‌آموزان مبارز این مدرسه مجبور شدند به دبیرستان هشترودی بروند؛ مدرسه‌ای که فضایی غیردینی و کاملاً متفاوت با مدرسه رفاه داشت و نفوذ ساواک در آن زیاد بود. با این حال آتش مبارزه که در جان محبوبه و دیگر دوستانش روشن شده بود، نه تنها در فضای نامساعد دبیرستان هشترودی خاموش نشد، بلکه شعله‌ورتر هم گردید؛ چراکه آن‌ها با راه‌انداختن انجمن اسلامی، فعالیت‌های مبارزاتی خود را بیش از پیش توسعه دادند (3).

محبوبه؛ سرسخت در کشف حقیقت و شجاع در مبارزه

فضای مذهبی و روشنفکر خانواده دانش‌آشتیانی به همراه تعلیمات مدرسه رفاه، جو انقلابی جامعه و آشنایی با حرکت‌های اسلامی ‌مبارزاتی، باعث شد که محبوبه در نوجوانی آشنایی کافی نسبت به مسایل اجتماعی پیدا کند و برای یافتن پاسخ‌های مناسب به سؤالات بی‌شمار خود، به مطالعه دقیق و اصولی قرآن و نهج‌البلاغه اهتمام جدی داشته باشد (4).

او برای ارتقای سطح فکری خود، از طریق شهید مالکی و شهید بهشتی روی قرآن کار می‌کرد. یکی از دوستان او در این‌باره می‌گوید: «محبوبه قرآن را طوری خوانده بود که در حاشیه همه صفحاتش مطلب و سؤال نوشته بود؛ درصورتی‌که در آن دوران اگر کنار قرآن مطلبی می‌نوشتی و سؤالی می‌پرسیدی، زندان داشت.» (5)

محبوبه دانش آشتیانی

علاوه بر قرآن و نهج‌البلاغه، محبوبه کتاب‌هایی که درباره مسایل سیاسی و مبارزاتی نوشته می‌شدند به دقت می‌خواند و توجه ویژه‌ای به مطالعه آثار دکتر شریعتی و شهید مطهری داشت. او بارها برای یافتن پاسخ سؤالاتش با شهید مفتح بحث می‌کرد و تا به جواب نمی‌رسید، دست بر نمی‌داشت. همین درایت، ذهن پویا و مطالعه زیاد باعث شد که محبوبه از نظر فکری بسیار فراتر از همسالان خود بیندیشد. یکی از همکلاسی‌هایش در این‌باره می‌گوید: «همه کارهایی را که ما تازه در دبیرستان شروع می‌کردیم، او در سال‌های راهنمایی انجام داده بود. واقعاً سنش با تجربه‌ها و به‌خصوص استقلال و قدرت فکری‌اش نمی‌خواند.» (6)

محبوبه در سال اول دبیرستان هم‌زمان با تحصیل، فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی خود را به شکل منسجم آغاز کرد. او اعلامیه‌های امام (ره) را به مدرسه می‌برد و درباره آن‌ها با دانش‌آموزان صحبت می‌کرد. در مسجد گلشن به آموزش قرآن می‌پرداخت، جلسات هفتگی با بچه‌ها داشت و به بحث درباره احکام اسلام و شیوه‌های صحیح مبارزه می‌پرداخت. سیر مطالعاتی او برای بچه‌های مسجد یا دیگر جاها به قدری جدی و درست بود که بچه‌ها واقعاً به وفاداری، وفای به عهد، صداقت، نظم، پایداری و صفات انسانی ایمان پیدا می‌کردند و این صفات در آن‌ها نهادینه می‌شد (7).

او علاوه بر فعالیت‌های فوق، اداره کتابخانه‌ای در خیابان سیروس را به عهده گرفته بود و برای بچه‌های محروم جنوب شهر کتاب می‌برد. همچنین یک برنامه دقیق مطالعاتی برای آن‌ها تنظیم کرده بود و به این ترتیب یک حرکت اجتماعی عمیق و به دور از جنجال گروه‌ها را در میان کودکان و نوجوانان آغاز کرده بود (8).

دختر جوان خانواده دانش‌آشتیانی مبارزه و حرکت مردمی‌ خود را شجاعانه، مستقل و بدون وابستگی به گرایش‌های مختلف سیاسی پیگیری می‌کرد. او در اکثر مواقع اعلامیه‌ها و کتاب‌های شریعتی و مطهری را در کیفش داشت و در برخورد با افرادی که عقاید انحرافی داشتند و یا در مقابل مأموران ساواک، بسیار شجاعانه و محتاط عمل می‌کرد (9).

دو سال آخر دبیرستان، هم‌زمان با اوج‌گیری مبارزات در سطح جامعه، درس برای محبوبه تبدیل به مسئله‌ای فرعی شد و با افزوده‌شدن آگاهیش نسبت به جامعه، با عزم یک مسلمان رشید، به شکلی جدی وارد عرصه مبارزات شد.

جمعه سیاه؛ شهادت محبوبه

صبح روز 17 شهریور 1357 دولت‌مردان پهلوی دوم که از گسترش تظاهرات و مبارزات مردم به هراس افتاده بودند، تصمیم گرفتند که در تهران و یازده شهر دیگر به مدت 6 ماه حکومت نظامی ‌اعلام کنند، اما تظاهرکنندگان بی‌اعتنا به اخطارهای فرمانده نیروهای نظامی‌ در صف‌های فشرده به طرف میدان ژاله رفتند و در آن‌جا تجمع کردند. محبوبه نیز در میان تظاهرکنندگان بود. او که غسل شهادت کرده بود و سلاح‌های سنگین مأموران امنیتی بر پشت‌بام خانه‌های اطراف میدان را می‌دید، لحظه‌ای تردید نکرد و خود را به ضلع شمالی میدان، که محل تجمع زنان بود رساند.

دیری نگذشت که صدای گلوله و فریاد همه جا را گرفت و عده زیادی از تظاهرکنندگان در خون خود غلطیدند و به شهادت رسیدند. مأموران رژیم شاه «ابتدا خاک‌اره‌های آغشته به بنزین را بر کف خیابان ریخته و آتش زدند و چون انبوه جمعیت هراسان در تلاطم افتاد... آتش مسلسل‌ها را گشودند... همه کوچه‌ها و خیابان‌های فرعی را با تانک و زره‌پوش مسدود کردند تا کسی را توان گریختن نباشد. هدف، نه پراکنده‌کردن مردم بود و نه مرعوب‌ساختن. همه گلوله‌ها به قصد کشت شلیک می‌شد...» (10)

پرچم استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی‌ در دست محبوبه بود. او شجاعانه بر سر عقیده خود ایستاده بود و شعار می‌داد که ناگهان گلوله، قلب پر ایمانش را شکافت؛ سرو قامتش بر زمین افتاد و در خون خود غلطید تا خونش مهر تأییدی بر حضور زن مسلمان ایرانی در عرصه‌های نبرد حق علیه باطل باشد (11)

پی‌نوشت:
1. مسعود دانش‌آشتیانی، برای پیدا کردن حقیقت سرسخت بود: «شهید محبوبه دانش در قامت یک خواهر»، شاهد یاران، بهمن 1386، شماره 27، ص 18.
2. ساسان طهماسبی کهیانی، نقش زنان در نهضت امام خمینی (ره)، تهران، سازمان اسناد انقلاب اسلامی، 1385، ص 159.
3. مریم حیدرعلی، «شهید محبوبه دانش در قامت یک دوست»: هوشیاری و درایت او زبان‌زد بود، شاهد یاران ، بهمن 1386، شماره 27،ص 23.
4. علی دانش‌آشتیانی، محبوبه، نماد شور و پویائی جوان مسلمان، شاهد یاران ، بهمن 1386، شماره 27، ص 10.
5. معصومه بزرگی، «شهید محبوبه دانش در قامت یک دوست»: شکل طبیعی مدیر می‌شد، شاهد یاران، بهمن 1386، شماره 27 ص 22.
6. حیدرعلی، همان، ص 24.
7. بزرگی، همان، ص 22.
8. علی دانش‌آشتیانی، همان، ص 10.
9. فهیمه دانش‌آشتیانی،« شهید محبوبه دانش در قامت یک خواهر»: راهش را آگاهانه انتخاب کرده بود، شاهد یاران، بهمن1386، شماره 27، ص 17.
10. جلال‌الدین مدنی، تاریخ سیاسی معاصر ایران، ج 2، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1378، ص 352.
11. بی‌نام، شهید محبوبه دانش‌آشتیانی در یک نگاه: دلی که با ایمان می‌تپید، شاهد یاران، بهمن 1386، شماره 27، ص 9.

*خبرنامه دانشجویان




طبقه بندی: شهدا، بصیرت، سیاسی،
برچسب ها: اولین شهیدزن انقلاب،

تاریخ : شنبه 21 بهمن 1396 | 11:41 ق.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات
https://encrypted-tbn0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTXbvsUdN6Pmi0S_uZwIX_uXS5jur3YlJ7uTtaW4V8Rv5GJNSEP-w

این اخطاریه را نزد امام بردیم. اتاق کوچکی تقریبا به مساحت 12 متر مربع با دو در روبروی هم ب

ا تشکچه ای دست دوز در گوشه اتاق مقر امام بود. امام وارد شدند، سلام کردیم. به ما تعارف کردند که بنشینیم; بلافاصله نامه را تقدیم کردیم، ایشان در چند جمله کوتاه خیال ما را راحت کردند: "این رژیم به اندازه سررسید مهلت این اخطاریه دوام نمی آورد که بخواهد شما را به ایران برگرداند. " و واقعا چنین شد، رژیم شاه بعد از حدود 13 روز سقوط کرد.

رژیم شاه و مهلت احضاریه

نامه ای توسط ساواک به دفتر انرژی اتمی در ارلانگن آلمان وارد شده بود و از آنها خواسته بودند که پنج نفر از بورسیه هایی که برنامه های تظاهرات و اعتصابها را ترتیب داده اند ظرف مدت 15 روز به ایران برگردانده شوند.

این اخطاریه را نزد امام بردیم. اتاق کوچکی تقریبا به مساحت 12 متر مربع با دو در روبروی هم با تشکچه ای دست دوز در گوشه اتاق مقر امام بود. امام وارد شدند، سلام کردیم. به ما تعارف کردند که بنشینیم; بلافاصله نامه را تقدیم کردیم، ایشان در چند جمله کوتاه خیال ما را راحت کردند:

"این رژیم به اندازه سررسید مهلت این اخطاریه دوام نمی آورد که بخواهد شما را به ایران برگرداند. "

و واقعا چنین شد، رژیم شاه بعد از حدود 13 روز سقوط کرد.

خاطرات دوران انقلاب

نماز جماعت و خطر سوء قصد

در اواخر اقامت امام در نوفل لوشاتو مصادف بود با دی و بهمن ماه که پاریس هم به اوج سرمای خود می رسید بعلاوه اینکه برف و باران هم پیوسته می بارید. به همین دلیل برای اقامه نماز چادری برپا شده بود.

در ایران به پیشنهاد رحیمی فرمانده هوانیروز تصمیم به ترور امام گرفته بودند. این خبر بلافاصله به نوفل لوشاتو رسید. روز عجیبی بود بیشتر شبکه های خبری جهان در آنجا جمع شده بودند. نیروهای پلیس فرانسه نیز به خاطر حفظ پرستیژ سیاسی خود با تجمع در اقامتگاه می خواستند جلوی سوء قصد احتمالی را بگیرند، لذا برای امام پیغام فرستادند که امروز برای نماز جماعت و سخنرانی از خانه بیرون نیایند. اما امام اعلام کردند امروز با روزهای دیگر فرقی ندارد و من نماز را میان مردم به جماعت برگزار خواهم کرد.

ملاقات کنندگان فاصله خانه تا مصلا را با دست به هم دادن راهرویی ساختند تا امکان سوء قصد به حداقل برسد. امام از خانه بیرون آمد به اتفاق حاج احمد آقا در کمال خونسردی فاصله را پیمودند تا به چادر نماز رسیدند، وقتی امام برای اقامه نماز برخواست، تعدادی از نیروهای پلیس با لباس شخصی که وارد چادر شدند - جالب است که در میان آنها یک پلیس زن وجود داشت که با روسری وارد اقامتگاه شده بود - امام به آنها اشاره کردند که از چادر بیرون بروند تا نماز اقامه شود. اصرار پلیس ها برای ماندن و حفاظت از جان امام به جایی نرسید و آنها از چادر بیرون رفتند.

خونسردی و مقاوم بودن امام حتی در برابر خطر سوء قصد که ناشی از اعتقادات و ایمان قوی او بود، امید پیروزی انقلاب را در دل همگان افزایش داد و نیز ایمان و اعتقادات مذهبی گروه زیادی را فزونی بخشید.

اهالی نوفل لوشاتو

مدت اقامت امام در نوفل لوشاتو مصادف بود با سالروز میلاد حضرت مسیح و عید کریسمس به همین دلیل امام هدایای کوچکی را بسته بندی کرده و دستور دادند به در منازل اهالی نوفل لوشاتو ببرند. این عمل تاثیر بسیار عجیبی روی اهالی گذاشت، اولا دانستند که اسلام برای ادیان الهی احترام قائل است و تبلیغات امپریالیزم بعد از انقلاب مبنی بر اینکه اقلیت های مذهبی در ایران مورد اذیت و آزار قرارمی گیرند، قبلا توسط امام خنثی شده بود.

روزی با تعدادی از دوستان که بعضی با همسرانشان بودند به خدمت امام رفتیم. منظره جالبی دیدیم و آن اینکه امام مشغول جاروکردن اتاق خود بودند همسر یکی از دوستان جلو رفت و گفت اجازه بدهید تا اتاق را من جارو کنم. ایشان فرمودند: هرکس موظف است محل کار خود را خودش تمیز کند

ثانیا تاثیر عاطفی زیادی روی ساکنین نوفل لوشاتو گذاشت و باعث شد آنها برای ملاقات کنندگان احترام خاصی قائل شوند و موقعی که امام نوفل لوشاتو را ترک کردند بیشتر اهالی ایشان را بدرقه کردند.

نظر متخصص

ارج گذاشتن به تخصص و کارشناسی ازجمله خصوصیات امام بود.

دانشجویان انرژی اتمی اطلاعات وسیعی دررابطه با قراردادها و طرحهای ساخت 22 نیروگاه اتمی در زمان شاه تهیه و بصورت مکتوب تحویل حضرت امام دادند. ایشان فرمودند اظهارنظر و قضاوت در این مورد در تخصص من نیست. موضوع را با متخصصین و کارشناسان مورد تایید در میان خواهیم گذاشت.

نظافت محل کار

روزی با تعدادی از دوستان که بعضی با همسرانشان بودند به خدمت امام رفتیم. منظره جالبی دیدیم و آن اینکه امام مشغول جاروکردن اتاق خود بودند همسر یکی از دوستان جلو رفت و گفت اجازه بدهید تا اتاق را من جارو کنم. ایشان فرمودند: هرکس موظف است محل کار خود را خودش تمیز کند.




طبقه بندی: مظلومیت مطلق، شهدا، بصیرت، سیاسی، خاطرات،
برچسب ها: خاطرات امام،

تاریخ : شنبه 21 بهمن 1396 | 11:04 ق.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات



نتیجه تصویری برای تصاویرمتحرک 22بهمن
نتیجه تصویری برای تصاویرمتحرک 22بهمن



نتیجه تصویری برای تصاویرمتحرک 22بهمنتصویر مرتبط

نتیجه تصویری برای تصاویرمتحرک 22بهمن


نتیجه تصویری برای تصاویرمتحرک 22بهمن


تصویر مرتبط



































طبقه بندی: مظلومیت مطلق، شهدا،
برچسب ها: یو ما لله،

تاریخ : شنبه 21 بهمن 1396 | 10:19 ق.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات

نتیجه تصویری برای شهدای کردستان  نیشابور
نتیجه تصویری برای شهدای کردستان  نیشابور



شهید حمید آرزومندی
نتیجه تصویری برای شهدای کردستان  نیشابور

نتیجه تصویری برای عکس از شهید ;کریم اندرابی









                      امام خمینی (ر ه) :

شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصلشان عند ربهم یرزقونند. 
 



شب عبور شما را شهاب لازم نیست                  که با حضور شما آفتاب لازم نیست



یادواره شهدای کردستان نیشابوردردهه فجر



سردار شهید کریم اندرابی

تاریخ تولد:1333/9/10

محل تولد: نیشابور

محل شهادت:منطقه میمک

تاریخ شهادت : 1363/7/28

علت شهادت : اصابت ترکش به ناحیه سینه و شکم در عملیات عاشورا

مسئولیت :فرماندهی گردان نصر الله از لشکر 5 نصر



 


سفارشی ازشهید کریم اندرابی: اسلام رارها نکنید که همه چیز در اسلام است.







پرچمی میشوم در باد
شن میشوم در طبس
مشت میشوم در بهمن
قلم میشوم و بعد
نماز میشوم چون نخلی كه سالهاست
                                         خون لخته گردیده به جای سرش
سپس چون شهید گمنامی در رمل های دور
بر تشییع جنازه خود من میمانم و من
و شمعی كه از خجالت آب شده است!

درد میشوم در كوچه های فقر
در پستوی استضعاف، پرسه میزنم چون نان و خرمایی چنان
میبینم ایمان به طعم سود بانكی
غلظت "والضالین" را بالا برده است در ادای حروف حلقی پیشكسوتان

حتی انصار قدیم همه در صندوق سود و سرمایه جمع شده اند
و من باز باید بین عرضه و تقاضا تعادل یا چیزی شبیه اعتدال برقرار كنم!
پدرم از همان اول به انسانی بودن اصل عرضه و تقاضا مشكوك بود!

ناگاه خون تبری از نیمه خرداد
                                          در رگانم به خروش آمده است
تا بهمن هنوز این بهار خون میخواهد
كفش باید شد درپای كودكی عریان
عروسكی در آغوش دختری گریان
و تاریخ را در خودم مرور خواهم كرد!








طبقه بندی: وصیت نامه، مظلومیت مطلق، مراسمات، دفاع مقدس، خاطرات،
برچسب ها: یادواره شهدای کردستان نیشابوردردهه فجر19بهمن 96،

تاریخ : یکشنبه 15 بهمن 1396 | 10:49 ق.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات

نتیجه تصویری برای شهادت حجت الاسلام میثمی

نتیجه تصویری برای شهادت حجت الاسلام میثمی

در 10 خرداد 1334 برابر با بیست و یکم رمضان، در اصفهان متولد شد. بزرگ ترها بر سر انتخاب اسم او به مشکل خوردند. پدربزرگش اسمش را انتخاب کرده بود، اما پدرش می گفت که حتما اسم بچه به الله ختم شود. خلاصه کار به استخاره کشید. پدربزرگ با نیت قرآن را باز کرد، این آیه آمد: «قال انی عبدالله اتانی الکتاب و جعلنی نبیا.»
14 خاطره از شهید گرانقدر عبدالله میثمی

عبدالله میثمی

در 10 خرداد 1334 برابر با بیست و یکم رمضان، در اصفهان متولد شد. بزرگ ترها بر سر انتخاب اسم او به مشکل خوردند. پدربزرگش اسمش را انتخاب کرده بود، اما پدرش می گفت که حتما اسم بچه به الله ختم شود. خلاصه کار به استخاره کشید. پدربزرگ با نیت قرآن را باز کرد، این آیه آمد: «قال انی عبدالله اتانی الکتاب و جعلنی نبیا.»

.... این شد ک اسم او را عبدالله انتخاب کردند.

زندان ساواک

وقتی در زندان ساواک با شکنجه نتوانستند چیزی از زبانش بیرون بکشند، با یک کمونیست هم سلولش کردند. آن کمونیست که متوجه شده بود عبدالله حساس است، تا آب یا غذا می آورند، اول خودش می خورد تا عبدالله نتواند بخورد. چون او کمونیست ها را نجس می دانست. وقتی نماز و قرآن می خواند، زندانی کمونیست مسخره اش می کرد.

شب جمعه بود. دل عبدالله بدجوری گرفته بود. شروع کرد به خواندن دعای کمیل تا رسید به این جمله از دعا که: «خدایا! اگر در قیامت بین من و دوستانت جدایی بیندازی و بین من و دشمنانت جمع کنی، چه خواهد شد؟»نتوانست خودش را نگه دارد، افتاد به سجده و های های گریه کرد.

سرش را که بلند کرد، دید هم سلولی کمونیستش، سرش را گذاشته کف سلول و او هم گریه می کرد.

حواله امام رضا علیه السلام

برای عبدالله دنبال همسر می گشتند، تا این که با شهید مصطفی ردانی پور به مشهد می رود. مصطفی خواب امام رضا علیه السلام را می بیند، که به عبدالله بگویید: «چرا نمی روی منزل آقای شکوهنده؟»

بعد از بازگشت از مشهد، با این که ماه صفر بود، مادرش با منزل شکوهنده تماس می گیرد و می گوید: «می خواهیم برای خواستگاری برسیم خدمتان.» او در جواب خانواده شکوهنده که: «صبر کنید ماه صفر تمام شود.» می گوید: «نه! ما را امام رضا علیه السلام حواله کرده، فقط برای خواستگاری می آییم.»

در همین اثنا، برادر خانواده شکوهنده، یک روحانی دیگر را برای خواستگاری می آورد و حسابی هم از او تعریف می کند، حتی بیشتر از عبدالله میثمی، مریم شکوهنده مانده است که چه کند؛ اما خوابی که قبلا دیده بود، به دادش می رسد.

مریم شکوهنده نقل می کند: قرار بود بروم دعای کمیل، اما از بدشانسی تب کردم و نتوانستم بروم. دلم شکست. تنهایی دعا را خواندم و خوابم برد. در عالم رویا خواب امام حسین علیه السلام را دیدم. وقتی بیدار شدم، نگران بودم. خیلی دوست داشتم تعبیر خواب را بدانم. پیش یک نفر که می شناختمش رفتم و خوابم را تعریف کردم. او پرسید: «ازدواج کرده ای؟» گفتم: «نه.» گفت: «بعد از این خواب، ممکن است دو نفر در یک فاصله کم بیایند برای خواستگاری، اما شما اولی را انتخاب کن. آدم خوبی ست، البته زندگی سختی پیش رو دارید، ولی ازدواج تان، ازدواج خوبی ست و قبول کن.»

بدین ترتیب، عبدالله میثمی و مریم شکوهنده در دی ماه 1361، با مهریه و 14 سکه، به نیت چهارده معصوم، به علاوه مهریه حضرت زهرا علیه السلام به عقد هم درآمدند و ازدواج کردند.

14 خاطره از شهید گرانقدر عبدالله میثمی

مبهوتم

در عملیات فتح المبین، یکی از سرهنگ های عراقی که اسیر شده بود، گریه می کرد. علت گریه اش را که پرسیدند، گفت: «من 25 سال است که در عراق نظامی هستم و خدمت می کنم. تمام دسیسه ها و آرایش های جنگی را تجربه کرده ام، ولی از این مبهوت هستم که چطور یک نوجوان ایرانی که حتی کوچک تر از اسلحه خودش می باشد، آمده من و تعدادی دیگر را اسیر کرده است! نمی دانم چه حکمتی است که ما از چنین کسانی می ترسیم.»

خدا نکند...

عبدالله میثمی در تمام حیات پربارش ساده زیست و از هر گونه شهرتی به دور بود. کل اثاثیه شخصی او در یک چفیه جا می شد؛ البته به همراه چند جلد کتاب و لباس هایی اندک. دفتر کارش اتاق ساده ای بود موکت شده، بدون میز و صندلی. او هیچ گاه اتومبیل شخصی نداشت، حتی دولتی. در تمام عمرش از خود خانه ای نداشت و باهمسر و فرزندانش در اتاق کوچکی که توسط سپاه اجاره شده بود، زندگی می کرد و در جواب پدرش که به او می گوید:«بابا! یک منزل برای خودت تهیه کن، نمی شود که همیشه بی خانه باشی!» پاسخ می دهد: «خدا نکند من در دنیا خانه بسازم»

عینک هیدرولیکی

دسته عینکش شکسته بود. هر روز باید آن را تعمیر می کرد تا بتواند از آن استفاده کند. لولای عینک هم شکسته بود و با سوزن ته گرد یا نخ برای عینک، لولا درست می کرد. وقتی به او گفته شد که: «دیگر این عینک اوراق شده و آن را عوض کن!» گفت:«این عینک تازه هیدورلیکی شده، آن وقت بیندازمش دور؟ نه! تازه اول استفاده از این عینک است.»

نگاه کن به دلت

همیشه به رزمندگان گوشزد می کرد که: «برادران! پیوسته از خدا بخواهید که توفیق ادامه نبرد را از ما نگیرد»

یک بار وقتی یکی از نیروها دودل شده بود و هوای درس و حوزه به سرش زده بود، میثمی رفت سراغش و به او گفت: نگاه کن به دلت، ببین چی می گه، اگر کاری کردی که خدا و امام زمان راضی هستند، تکلیف همان است، والا برگرد دنبال همون راهی که تو فکرش هستی. من هیچ موقع شک نکردم که تو جبهه بمونم یا از جبهه برم حوزه. بعضی وقتها هم که دودل شدم، سر این مسئله بود که برم کردستان یا توی جنوب بمونم.»

زندان مومن

یک روز صبح بعد از نماز صبح و خواندن زیارت حضرت زهرا علیه السلام وقتی می خواست برود، حسین پسرم گریه می کرد. عبدالله او را برد بیرون و برایش چیزی خرید و آرامش کرد. من گریه ام گرفت و گفتم: «تا کی ما باید این وضع رو داشته باشیم؟» گفت: «تا حالا صبر کردی، باز هم صبر کن، درست می شه.» گفتم: «من می دونم، شما برای شهادت زیاد دعا می کنی، اگه منو دوست داری، دعا ک ن با هم شهید بشیم، از شما که کم نمی شه.» گفت:«دنیا حالا حالاها با تو کار داره.»

گفتم:«بعداز شما سخت می گذرد.» گفت:«دنیا زندان مومن است.»

همسر شهید

تقویت روحیه

در عملیات بدر وقتی خواستیم سوار قایق شویم، یک روحانی به بچه ها عطر می زد و روی آنها را می بوسید. دقت کردیم، دیدیم عبدالله میثمی است. خیلی آرام و خندان بود. وقتی به ایشان رسیدیم، پس از روبوسی، به ما گفت: «اگر به خط می روید، مرا هم ببرید.» سوار قایق شدیم و رفتیم خط. ایشان در خط هم همین کار را انجام می داد. یعنی به رزمندگان عطر می زد، خوش و بش کرده، روحیه می داد و آنها را دعا می کرد. این کار میثمی در تقویت روحیه رزمندگان اثر زیادی داشت.

14 خاطره از شهید گرانقدر عبدالله میثمی

می خواست کتکم بزند

یک بار به من گفت بلیط اتوبوس برای خانواده اش بگیرم و آنها را راهی اصفهان کنم. وقتی می خواستم برای تهیه بلیط بروم، دیدم ماشین سپاه هست و کسی فعلا استفاده ای از آن نمی کند. ماشین را برداشتم و آنها را با ماشین سپاه بردم. وقتی میثمی فهمید، به قدری عصبانی شده بود که کم مانده بود، مرا بزند. آن قدر به بیت المال تقید داشت، حتی بعد از شهادتش، وقتی می خواستم خانواده اش را با ماشین سپاه ببرم معراج شهدا، هر چه کردم ماشین روشن نشد. احساس کردم که او راضی به این امر نیست و به همین خاطر ماشین راه نیفتاد.

از خدا خواستم...

همراه کلاهدوزان از اصفهان به سمت بندرعباس حرکت کرد. در بین راه، برای رفع خستگی و نوشیدن آب پیاده شدند، موقع سوارشدن کلاهدوزان جایش را با میثمی عوض کرد. دقایقی بعد، تصادف می کنند و کلاهدوزان به همراه راننده در این حادثه جان باخته و میثمی زخمی می شود.

کارشناسان وقتی عکس ماشین را دیده بودند، تعجب کرده بودند که چطور می شود کسی از این ماشین زنده بیرون بیاید. اما خود میثمی می گفت: «از خدا خواستم عمر دوبارهای به من بدهد تا بروم جبهه. قبلا هم تصمیم داشتم بروم خط، اما الان دیگر قطعی شد. دوست ندارم این طوری کشته شوم. دلم می خواهم توی جبهه و در میان رزمندگان شهید شوم.»

30 ماه

همیشه می گفت: «من 30 ماه در زندان، 30 ماه در یاسوج، 30 ماه در شیراز بودم و می دانم که 30ماه هم در جبهه هستم و باید بعد از آن، اجرم را از خدا بگیرم.» همان طور هم شد و عبدالله میثمی که مسئولیت دفتر نمایندگی امام در قرارگاه خاتم الانبیاء را به عهده داشت، در سحرگاه 9 بهمن 1365، در شب دم عملیات کربلای 5، از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و بعد از سه روز، در 12 بهمن، همزمان با شهادت خانم فاطمه زهرا علیه السلام به آرزوی دیرینه خود، «شهادت» رسید.

عبدالله

روز تشییع، مسجد امام اصفهان از جمعیت پر شده بود. از یکی از روحانیون، که از دوستان شهید میثمی بود، درخواست شد کمی سخنرانی کند. آن برادر روحانی نقل کرد: مانده بودم چطور شروع کنم. تفالی به قرآن زدم. وقتی قرآن را باز کردم، این آیه آمد: «قال انی عبداله اتانی الکتاب و جعلنی نبیا.»

... و این آیه، دقیقا همان آیه ای بود که وقتی به دنیا آمد، پدربزرگش با تفال به قرآن، نام او را عبدالله گذاشته بود.







طبقه بندی: مظلومیت مطلق، شهدا، بصیرت، مذهبی، عشقستان، زندگینامه، خاطرات، سیاسی، دفاع مقدس،
برچسب ها: عارف مجاهد،

تاریخ : چهارشنبه 11 بهمن 1396 | 06:26 ب.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات
ااااااا

نتیجه تصویری برای بازگشت امام به ایرانا

نتیجه تصویری برای بازگشت امام به ایران
نتیجه تصویری برای بازگشت امام به ایران

نتیجه تصویری برای بازگشت امام به ایران  

ان که مارا رها نمود ازظلمات بفرست بر روح پرفتوحش صلوات



طبقه بندی: شهدا، بصیرت، سیاسی، مذهبی، مراسمات،
برچسب ها: ورود فرشته،

تاریخ : چهارشنبه 11 بهمن 1396 | 06:13 ب.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات
تاریخ : سه شنبه 10 بهمن 1396 | 07:01 ب.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات
نتیجه تصویری برای شهادت شهید حسن باقری نتیجه تصویری برای شهادت شهید حسن باقری

پندار ما این است

که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت این است

که زمان ، ما را با خود برده است و شهدا مانده اند...




 

افسر رده بالای ارتش عراق بود. بیست روز پیش اسیر

 شده بود. با هیچ کدام از فرماندها حرف نمی زد.

 وقتی حسن آمد، تمام اطلاعاتی را که می خواستیم

دو ساعته گرفت. بچه های به شوخی می گفتند:

 « جادوش کردی ؟» فقط لبخند می زد.

 می گفت: « به فطرتش برگشت.»


 

سردار شهید حسن باقری در بهمن 1361 در منطقه فکه به شهادت رسید.

ماجرای شهادت شهید حسن باقری از زبان برادرش +فیلم
به گزارش خبرنگار حوزه اخبار داغ گروه فضای مجاز ی باشگاه خبرنگاران جوان؛ در روز سوم شعبان مصادف با میلاد امام حسین (ع) به دنیا آمد و نامش را غلامحسین گذاشتند. در دوران تحصیل علاقه وافری به فراگیری علوم دینی داشت. پس از پذیرفته شدن در دانشگاه نیز این علاقه همچنان ادامه داشت و پای سخنرانی کسانی همچون آیت الله بهشتی می‌نشست. در فعالیت‌های پیش از انقلاب فعالانه شرکت داشت و با شروع جنگ تحمیلی نیز از سایرن عقب نماند و عازم جبهه شد. هوش و استعدادش باعث شد در بخش اطلاعات سپاه فعالیت کند. در اغلب موارد تحرکات احتمالی دشمن را پیش‌بینی می‌کرد. نام اصلی‌اش غلامحسین افشردی بود اما به دلایل امنیتی نام مستعار حسن باقری را انتخاب کرد.
 
 در نهم بهمن ماه 1361 همزمان با ایام مبارک دهه فجر در حالی که تعدادی از همرزمان و همسنگرانش به دیدار حضرت امام خمینی (ره) رفته بودند، او برای شناسایی و آماده‌سازی عملیات والفجر مقدماتی به همراه تعدادی دیگر از نیروهای سپاه در منطقه فکه، در سنگر دیده‌بانی مورد هدف گلوله خمپاره دشمن بعثی قرار گرفت و به لقاءالله پیوست.
  فیلم زیر نحوه شهادت سردار حسن باقری را از زبان برادرش نشان می‌دهد.
 

html5: Unsupported video format. Try installing Adobe Flash.

http://get.adobe.com/flashplayer/

کد ویدیو







طبقه بندی: مظلومیت مطلق، شهدا، پیامک، عشقستان، دفاع مقدس، خاطرات،
برچسب ها: سالروزشهادت شهیدحسن باقری،

تاریخ : یکشنبه 8 بهمن 1396 | 07:36 ب.ظ | نویسنده : بر سید و سالار شهیدان صلوات | نظرات

تعداد کل صفحات : 50 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • تیم بلاگ | زیبا مد | سبزک